فريدون بن احمد سپهسالار
69
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
مىكنند مرا آن خوش نمىآيد و صد بار گفتهام كه براى من كسى را چيزى مگوئيد ، من به آن راضيم ، آخر من تا اين حد دلدارم كه اين ياران كه پيش « 1 » من مىآيند از بيم آنكه ملول نشوند شعر مىگويم ، تا بدان مشغول شوند و چندانكه ترك مىكنم باز مرا مطلوب بر آن مىدارد » ، چنان كه مىفرمايد : شعر من كجا شعر از كجا ليكن به من در مىدمد * 174 آن يكى تركى كه آيد گويدم : « هى كيمسن » ترك كى تاجيك كى رومى كى و زنگيست كى « 2 » * مالك الملكى كه داند موبهمو سر و علن و اگرنه من از كجا شعر از كجا ، و اللّه كه من از شعر بيزارم و پيش من از شعر بدتر كارى نيست ، همچنانكه يكى دست در شكنبه كرده است و آن را مىشويد ، براى آرزوى مهمان ، چون اشتهاى مهمان به شكنبه است لازم شد ، چنان كه مىفرمايد : بيت از كاسهء استارگان وز خوان گردون فارغم * 175 بهر گدارويان بسى من كاسها ليسيدهام آخر آدمى بنگرد كه خلق را در فلان شهر چه كالا مىبايد و چه كالا را خريدارند ، او نيز همان خرد و آن را مىفروشد و اگرچه دونترين متاعها باشد « 3 » . من تحصيلها كردم در علوم و رنجها بردم تا نزد من
--> ( 1 ) - خ ل : نزد ( 2 ) - در اصل زنگى كى ( 3 ) - خ ل : باشه