فريدون بن احمد سپهسالار

373

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

چون بعالم نيست يك كس مر مكانت را عوض * در عزاى تو مكان و لا مكان بگريسته جبرئيل و قدسيان را بال‌وپر ازرق شده * انبيا و اوليا را ديدگان بگريسته اندرين ماتم دريغا آب گفتارم نماند * تا مثالى وانمايم كان چنان بگريسته چون ازين خانه برفتى سقف دولت درشكست * لاجرم دولت بر اهل امتحان بگريسته در حقيقت صد جهان بودى نبودى يك كسى * دوش ديدم آن جهان بر اين جهان بگريسته چون ز ديده دور گشتى رفت ديده در پيت * جان بىديده بمانده خون‌چكان بگريسته غيرت تو گر نبودى اشكها باريدمى * همچنين به خون‌چكان و در نهان بگريسته رشكها بايد چه جاى اشكها در هجر تو * هر نفس خونابه گشته هر زمان بگريسته در چنين حالت چه جاى جوى و بر و بحرها * شاخ و برك و ذرها بر انس و جان بگريسته ماهيان در بحر و وحشى در بيابان زارزار * ماه و مهر آسمان جمله جهان بگريسته