فريدون بن احمد سپهسالار

345

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

اى ما و من آويخته ، اى خون هر دو ريخته * چيزى دگر انگيخته نه آدمى و نه پرى تا پا نباشد زانكه پا ما را به خارستان برد * تا سر نباشد زانكه سر كافر شود از دو سرى آبى ميان جو روان آبى لب جو بسته يخ * آن تيزرو وان سست‌رو هان تيزرو تا نفسرى خورشيد گويد سنك را زان تافتم در جان تو * تا تو ز سنگى وارهى پا درنهى در گوهرى خورشيد نور لم يزل زان تافتست اندر دلت * كاول فزايى بندگى آخر نمايى سرورى خورشيد گويد غوره را زان آمدم در مطبخت * تا سركه نفروشى دگر پيشه كنى حلواگرى شهباز را گويد كه من زان بسته‌ام چشمان تو * تا بگسلى از جنس خود تا روى ما را ننگرى گويد بلى فرمان برم جز در جمالت ننگرم * جز در خيالت نگذرم وز جان نمايم چاكرى گل باغ را گويد كه من زان عرض كردم رخت خود * تا جمله رخت خويش را بفروشى و با ما خورى آن‌كس كز اينجا زر برد با دلبرى ديگر خورد * تو كژ نشين و راست گو كان از چه باشد از خرى