فريدون بن احمد سپهسالار

318

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

از زخم او زارى مكن دعوى بيمارى مكن * صد جان شيرين داده‌ام تا اين بلا بخريده‌ام پيش طبيبش سر بنه يعنى مرا ترياق ده * زيرا درين دام فره من زهرها نوشيده‌ام تو پيش حلوايى جان شيرين و شيرين جان شوى * زيرا من از حلواى جان جز الصلا نشنيده‌ام عين ترا حلوا كند به زانكه صد حلوا دهد * زيرا ز حلوايى جان چون نيشكر باليده‌ام حلوا چه باشد كز لبش قندست جارى بر لبم * من لذت حلواى جان جز از لبش نچشيده‌ام خاموش كن اندر سخن حلوا نيفتد از دهن * بىگفت هر كس بو برد ز آن‌سان كه من بوييده‌ام هر غوره‌اى نالان شده كاى شمس تبريزى بيا * كز خامى و بىدولتى در خويشتن چغديده‌ام