فريدون بن احمد سپهسالار
292
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
چون كرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر * نقشى بديد آخر كه او بر نقشها عاشق نشد جانى كجا باشد كه او بر اصل جان مفتون نشد * آهن كجا باشد كه بر آهنربا عاشق نشد من بر در اين شهر رى بشنيدم از جمع پرى * خانهاش مده ماوا كه او بر شهر ما عاشق نشد اى واى آن ماهى كه او پيوسته بر خشكى فتد * اى واى آن مستى كه او بر كيميا عاشق نشد بسته بود راهش به حق نبود خلاصش از اجل * هم عشق را لايق نبد هم مرگ را عاشق نشد اى بدلقا شخصى كه او با پادشه لايق نبد * اى بو لهب وصفى كه او بر مصطفى عاشق نشد اى بىخرد آن ابلهى كز عشق ببريدست او * وى بىبصر آن ناكسى كو بىخطا عاشق نشد آيد صلائى هر زمان از آسمان بر عاشقان * اى بىخبر آنكس كه او بر اين صلا عاشق نشد بنگر يكى بر آسمان عاشق شو و بگذر ز جان * اى چون زمين پستى كه او بر اين سما عاشق نشد آخر نگه كن اى فلان بر ابتلاى عاشقان * نبود از ايشان هيچكس كو بر بلا عاشق نشد اى بىهنر مردى كه او در بحر ما غرقه نشد * وى بىنوائى تا كه او بر اين بوا عاشق نشد