فريدون بن احمد سپهسالار

274

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

از غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو ( ص 820 ) چنين آمده : عاشق شو و عاشق شو و بگذر ز اميرى * سلطان بچه‌اى آخر تا چند اسيرى سلطان بچه را مير و وزيرى همه عارست * زنهار بجز عشق دگر چيز نگيرى آن مير اجل نيست اسير اجلست او * جز وزر نيابد همه سوداى وزيرى گر صورت گرمابه نه‌اى روح طلب كن * تا عاشق نفسى ز كجا روح پذيرى در خاك مياميز كه تو گوهر پاكى * در سر كه مياميز كه تو شكر و شيرى هرچند ازين سوى ترا خلق ندانند * آن‌سوى كه سو نيست چه بىمثل و نظيرى اين عالم مرگست و ازين عالم فانى * گر زانكه بميرى نه بسست اينكه نميرى وز نقش بنىآدم تو شير خدائى * پيداست ازين حمله و چالش به دليرى تا فضل و كرامات و مقامات تو ديدم * بيزارم ازين فصل مقامات حريرى بيگاه شد اى عمر و ليكن چو تو هستى * در نور خدائى چه پكاهى و چه ديرى