فريدون بن احمد سپهسالار
269
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
مرا دليست خراب و خراب در ره عشق * خراب كرد خراباتيى به يكبارش بگو بعشق بيا گر فتاده مىخواهى * چنان فتاده كه خواهى بيا و بردارش ميا به پيش ز دورش ببين كه مىترسم * ز شعلها كه بسوزى ز سوز اسرارش و گر بگيردت آتش بسوى چشم من آى * كه سيل سيل روانست اشك در بارش حديث موسى و سنگ و عصا و چشمهء آب * ز اشك بنده ببينى بوقت رفتارش برآر بانگ بگو هركجا كه بيماريست * صلاى صحت و دولت ز چشم بيمارش برآ به كوه بگو هركجا كه خسته دليست * صلاى بينش و دانش ز بخت بيدارش كه نور من شرح اللّه صدره شمعيست * كه در دو كون نگنجد فروغ انوارش بيا بگوى به من هركجا كه شيدائيست * صلاى مكر و فسون از دو زلف عيارش ببرد عقل و دل و جان شمس تبريزى * به يك نگاهى چون غمزههاى مكارش