فريدون بن احمد سپهسالار

252

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

بيا كه در دل من رازهاى پنهانست * شراب لعل بگردان و پرده را بردار مرا چو مست كنى آنگهى تماشا كن * كه شيرگير چگونه است در ميان شكار تبارك اللّه از آن دم كه پر شود مجلس * ز بوى جام و ز نور رخ چنان دلدار هزار مست چو پروانه جانب آن شمع * نهاده جان بطبق بركه هين بگير و بيار ز مطربان خوش‌آواز و نعرهء مستان * شراب در رگ خمار گم كند رفتار ببين به حال جوانان كهف چون خوردند * شراب سيصد و نه‌ساله مست اندر غار چه باده بود كه موسى به ساحران برريخت * كه دست و پاى بدادند مست بيخودوار زنان مصر چه ديدند در رخ يوسف * كه شرحه‌شرحه بديدند ساعدى چو نگار چه ريخت ساقى تقدير بر سر جرجيس * كه غم نخورد و نترسيد ز آتش كفار هزار بارش كشتند و همچنان مىزيست * كه مستم و خبرم نيست از يكى و هزار