فريدون بن احمد سپهسالار
234
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
خنك جانى كه بر بالش همى چوبك زند امشب * شود همچون سحر خندان عطاى بىعدد بيند برو اى خواب و خاكى زن تو اندر چشم نامحرم * كه حيفست اين كه بيگانه درين شب قد و خد بيند شرابش ده بخوابانش برون بر زين گلستانش * كه تا در گردنش فردا ز غم حبل مسد بيند ببردى روز در گفتن چو آمد شب خمش بارى * كه هركز گفت خامش شد عوض گفت ابد بيند هزاران نطق بگشايد هزاران نكته بنمايد * ز خاصان همه عالم هزاران گون رسد بيند ينابيع حكم گويد هزاران بذله برگويد * چو بگشايد عيون او همه عالم احد بيند يكى گويد يكى جويد يكى پرسد يكى پويد * هم از اجزاى او رويد اگر جسم و جسد بيند نيايد پيش چشم او يكى موئى ز خشم او * به پيشش جمله نيك آيد اگر گرگ ار اسد بيند خموش و خرم و شادان همىباشد همه دم او * چه غم دارد اگر بعضى همه بغض و حسد بيند خموشانه همىجوشد ز جام عشق مىنوشد * جهان و هرچه اندر وى همه اجزاى خود بيند