فريدون بن احمد سپهسالار
229
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
نه آن حكمت كه مايهء گفت و گويست * از آن حكمت كه گردد جان خدابين تو گوهر شو كه گر خواهى و گرنه * نهندت فوق تاج از بهر تزيين رها كن پس روى پاى كژمژ * الف مىباش فرد و راست بنشين چو معنى اسب آمد حرف چون زين * بگو تا چون كشى اى اسب اين زين كلوخانداز كن در عشق مردان * تو هم مردى ولى مردى كلوخين عروسى كلوخى با كلوخى * كلوخ آرد نثار و خشت بالين به گورستان به زير خشت بنگر * كه نشناسى سر ايشان را ز بالين خدايا دررسان جان را به جانان * بدان راهى كه رفتند آل ياسين دعاى ما و ايشان را درآميز * چنان كز ما دعا و از تو آمين عنايت آنچنان فرما كه باشد * ز ما احسان اندك وز تو تحسين ز شهوانى به عقلانى رسانمان * بر اوج عرش بر زين عالم طين نه ز آن حكمت كه فاروقش همىسوخت * از آن حكمت كه مىدادش بتمكين نه ز آن حكمت كه گبران را نصيبست * از آن حكمت كزو خالص شود دين خمش كرديم و دست خود گرفتيم * به غير از تو نمىخواهيم تمكين بده جان را بعشق شمس تبريز * كه تا ايمن شوى از مار سجين