فريدون بن احمد سپهسالار
212
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
گفتم اى چه چه شد آن ظلمتت * گفت كه خورشيد به من بنگريد هركه فسردست كنون گرم شد * جمرهء عشقت نگذارد جليد قيصر رومست كه بر زنگ زد * اوست كه ترسا بچه خواندش فريد پرتو دل بود كه زد بر سعير * برشد و بشكافت كه هل من مزيد دوزخ گفتا كه مرا جان ببخش * تا بخورم هركه ز يزدان بريد برگذر از آتش اى بحر لطف * ورنه به مردم تپشم بفسريد گفت كه اى آتش قوم مرا * زود به من ده كه خداشان گزيد جمله يكايك به كف او سپرد * گفت كه نار تو ز نورم رهيد گفت به مؤمن به زبان خشوع * دوزخ با آن همه قهر شديد تافت ز تبريز رخ شمس دين * شمس بود نور جهان را كليد غزل ديگرى هم به همين وزن و قافيه ( ص 337 - 338 ) هست كه در آن هم اين بيت نيست : عشق مرا بر همگان برگزيد * آمد و مستانه رخم را گزيد شكر كز آن كان زر جعفرى * روى مرا نادرهكارى رسيد باد تكبر اگرم در سرست * هم زدم اوست كه در من دميد كرد مرا چشم مه و بر رخم * گنبد نيلى سر و نيلى كشيد باده فراوان و يكى جام نى * بوسه پياپى شد و لب ناپديد قفل خدا پيش ببست و گريخت * خونش بريزيم چو آيد كليد گو سگ نفس اين همه عالم بگير * كى شود از سگ لب دريا پليد اى شب كفر از مه دين تو روز * گشته يزيد از دم تو بايزيد جان به سعادت بكشد نفس را * تا بهم افتند سعيد و شهيد