فريدون بن احمد سپهسالار
6
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
رباعى عشق آمد و شد چو خونم اندر رك و پوست * تا كرد ز خود تهى و پر كرد ز دوست اجزاى وجودم همگى دوست گرفت * ناميست ز من بر من و باقى همه اوست مدت چهل سال اين ضعيف با ديگر پيشوايان و عاشقان ، كه هر يك سرآمدهء عصر و مقتداى دهر بودند و در علوم ظاهر و باطن بىنظير جهان و در ورع و تقوى همتا نداشتند و در حضرتش شب را بروز و روز را به شب برمىآوردند و پيوسته چون بنات النعش گرد قطب خويش بىسر و پا گردان مىبودند ، بيت چون من دو هزار عاشق از غم كشتش * كز خون كس آلوده نشد انگشتش تا از حكم « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » خالق بىچون و پروردگار كن فيكون آن آفتاب پرتاب را از ديدهء ناقصان در جنت « 1 » غيب 10 متوارى كرد و آن نور شب ديجور را باصل و محل خويش بازرسانيد و در محل قدس « عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ » متمكن گردانيد . بعد از انطواى آن دور و انقراض آن عهد فوجفوج عاشقان و صادقان كه جان ايشان به حكم « الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ايتلف و ما تناكر منها « 2 » اختلف » كه در ازل با عاشقان آن حضرت پروريده بودند امروز چون از كتم عدم قدم در عالم وجود مىنهادند چشم جان را به مشاهدهء عاشقان آن حضرت برمىگشادند ، چنان كه بيان مىفرمايد :
--> ( 1 ) خ ل : جنب ( 2 ) خ ل : عنها .