فريدون بن احمد سپهسالار

126

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

روم و پيوستن به حضرت خداوندگار آن بود كه وقتى مولانا شمس الدين در وقت مناجات مىفرمود كه : هيچ آفريده‌اى از خاصان تو باشد كه صحبت مرا تحمل تواند كردن ؟ در حال از عالم غيب اشارت رسيد كه : اگر حريف صحبت خواهى به طرف روم سفر كن . در حال از آن پاى « 1 » متوجه ولايت روم گشت و شهر به شهر جويان گشت ، تا به محروسهء قونيه حرسها اللّه تعالى برسيد . شب‌هنگام « 2 » بود در خان برنج‌فروشان نزول فرمود « 3 » . صبحى در در خان دكه‌اى بود آراسته ، كه اكثر صدور آن جايگه بنشستندى . بر سر آن دكه بنشست و يعقوب‌وار بوى يوسف را بمشام جان استنشاق فرمود كه : « إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ » و قال قدس اللّه سره « 4 » : شعر بوى آن خوب ختن مىآيدم 298 * بوى يار سيم‌تن مىآيدم باز شعشاع عقيق احمدى * بوى رحمان از يمن مىآيدم حضرت خداوندگار را نيز چون بنور ولايت معلوم گشت كه آن آفتاب فلك ولايت در بيت السعود و برج شرف رسيده است بطلب ايشان از خانه بيرون آمده ، بدان طرف سير فرمود . در راه از هر طرف خلايق به دست‌بوس آن حضرت تقرب مىجستند و حضرت ايشان نيز در مقابله همه را مىنواخت و دلداريها مىفرمود . ناگاه نظر عرش هماى مولانا شمس الدين بر حضرت خداوندگار رضوان اللّه عليهما افتاد . بنور محبت دانست كه آنچه

--> ( 1 ) - خ ل : جاى ( 2 ) - در اصل : هينگام ( 3 ) - خ ل : كرد ( 4 ) - خ ل : روحه