فريدون بن احمد سپهسالار

117

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

پنجم ماه در جماد آخر 282 * بود نقلان آن شه فاخر سال هفتاد و دو بده بعدد * ششصد از عهد هجرت احمد چشم‌زخمى چنان رسيد آن دم * گشت نالان فلك در آن ماتم مردم شهر از صغير و كبير * همه اندر فغان و آه و نفير ديهيان هم زر و مى و اتراك * كرده از درد او گريبان چاك به جنازه همه شده حاضر * از سر مهر و عشق نز « 1 » پى بر اهل هر نزهتى برو صادق * قوم هر ملتى به دو عاشق كرده او را مسيحيان معبود * ديده او را جهود خوب چو هود عيسوى گفته اوست عيسى ما * موسوى گفته اوست موسى ما مؤمنش خوانده نور و سر رسول * گفته است او عظيم بحر نغول همه كرده ز غم گريبان چاك * همه از سوز كرده بر سر خاك همچنان اين كشيد تا چل روز * هيچ ساكن نشد دمى تف و سوز بعد چل روز سوى خانه شدند * همه مشغول اين فسانه شدند روز و شب بود گفتشان همه اين * كه شد آن گنج زير خاك دفين « 2 » و ملك الادباء بدر الدين يحيى 283 در مرثيهء آن حضرت اين دو بيت انشاء فرمود : بيت كو ديده كه در غم تو نمناك نشد * يا جيب كه در ماتم تو چاك نشد

--> ( 1 ) - در اصل : مهر عشق نه از ( 2 ) - خ ل : خاك و زمين