امير حسن علاء سجزى دهلوى

70

رساله مخ المعانى ( فارسى )

بلا ترشح مىكند و جريان او بر كشت‌زار دلهاى زار مىباشد - هر گياهى كه بمدد آن چشمه از صحن سينه بيرون مىآيد ، آن را شمشيرى پندار كه شكوه او از تيغ كوه قوىتر است - مردى بايد كه درين كوه فرهادوار در كاوكاو طلب باشد - اى فرهاد تو درين كوه چشمهء دردجوى ، تو گياهى ، جوى شيرين را هم بشيرين گذار - ترا با شربت تلخ گوار هجران مىبايد ساخت - اين چه غلط است كه مجاورت شيرين را در زخم تيشه كشيده‌اى - اى كه دست به تيشه زده‌اى تيشه آن نيست كه به پاى خود مىزنى - باش تا فرستادهء پرويز تيغ زبان در تو كشد و كار تو بدان تيغ و تيشه تمام كند - بيت بس عاشقان كه تشنه به كويش فروشدند * آبى نه‌يافتند جز آن تيغ آبدار نكته مهتر خضر را صلوات الله و سلامه عليه چشمه دادند اما در تاريكى - عاشقان راه او را باش كه چشمه يافتند كه عين روشنائى است كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ - اى خضر از آن چشمه