مسعود بن عبد الله شيراز ى ( بابا ركنا )

190

نصوص الخصوص فى ترجمة الفصوص ( فارسى )

صورت خود بزرگتر از آن مىيابد كه هست ، مىگويد كه : اين صورت من نيست . و مىداند كه : در اندرون آينه هيچ صورتى نيست . و مىداند كه : ميان وى و آينه هيچ صورتى نيست . پس بيقين نمىتواند گفت كه : خود را در آينه ديدم ؛ چرا كه : اگر از وى چگونگى آن پرسند ، نتواند گفت . و بيقين مىداند كه : صورت خود را ديده [ است ] پس بنابراين تردّد هم منفى بود ؛ و هم مثبت . هم موجود بود ؛ و هم معدوم . هم معلوم بود ؛ و هم مجهول . حق - جلّ جلاله - اين آينه را از براى بندگان ضرب المثلى ساخت ، و پيدا كرد ؛ تا بنده بداند بيقين ، كه : چون از ادراك حقيقت مثل اين صورتى [ كه هم از اين عالم مخلوق است ] عاجز و متحيّر مىگردد ؛ و او را تعيّنى كه سبب اطمينان او بود ، حاصل نمىشود ؛ بطريق اولى كه : از ادراك حقيقت رؤيت حق تعالى [ كه خالق است و با هيچ چيز مشابهت ندارد ] عاجزتر و نادان‌تر و متحيّرتر باشد . سخن شيخ - قدّس سرّه - در فتوحات اين است كه گفته شد . و بعضى ديگر گفته‌اند كه : آن صورتها كه در آينه مىنمايد ، آن در عالم مثالى است . و در ظاهر شدن آن در عالم مثال ، تقابل جرم صقيل شرط است ؛ و اگر اين قول را اعتبار بودى ، و في الواقع هم آن استى ؛ پس بايستى كه ؛ در آينه ، بجز آن صورتها كه در مقابل آن است ، صورتهاى ديگر ديده شدى . و ليكن چنين نيست . و إذا ذقت هذا ذقت الغاية الّتى ليس فوقها غاية فى حقّ المخلوق . فلا تطمع و لا تتعب نفسك فى أن ترقى فى أعلى من هذا الدرج فما هو ثمّ أصلا و ما بعده الّا العدم المحض . يعنى : چون به ذوق و وجدان به اين مقام رسيدى كه : تجلّي ذاتى ترا حاصل شد ، بدان كه : به جايى رسيدى كه غايت سير سائران ، و نهايت سلوك سالكان ، آن است . اعلى از اين مقام ، مخلوق را ممكن نيست . پس طمع زياده مدار . و نفس ، در طلب رنجه مكن . و مپندار كه از اين عالىتر بشر را دست دهد . كه بالاى اين