مسعود بن عبد الله شيراز ى ( بابا ركنا )

81

نصوص الخصوص فى ترجمة الفصوص ( فارسى )

است تفصيلا . و اگر به اين عبارت گوييم ، هم ، شايد ، كه : چون عين خارجى انسان مركب است از عناصر و اركان ، [ كه متأخّرند از ارواح و عقول و افلاك ] واجب است كه قبل از وجود عالم [ كه شامل اين مجموع است ] بوده باشد ؛ از بهر آنكه جزء بر كلّ ، مقدّم است ، طبعا . فهو من العالم كفصّ الخاتم من الخاتم ، الّذى « 152 » هو محلّ النّقش و العلامة الّتى بها يختم الملك « 153 » على خزانته و سمّاه خليفة ، من أجل هذا . چون از پيش گفتيم كه : اين كون جامع را « انسان » نام كرد ؛ و خليفه خواند . و شرح داديم كه : او را ، چرا انسان ، نام كردند ؟ اين ساعت بيان كنيم كه چرا خليفه خواند او را ؟ ؟ بدان ، كه : انسان به دو اعتبار دو حال دارد : يكى آنكه - به اعتبارى او از عالم ، بعضى است ؛ و به اعتبارى ديگر - او خود برأسه عالمى است ؛ پس تشبيه او كردن به چيزى كه او را نيز دو حال و دو اعتبار باشد ، مناسب بود ؛ از آن جهت تشبيه انسان كرد به فصّ خاتم ؛ يعنى : چون نگين انگشترى است ؛ كه نگين به اعتبارى بعضى از انگشترى است ؛ كه خاتم مركّب است از فصّ و مادّهء خاتم . و به اعتبارى ديگر او را حالتى است ، كه بعد از فراغ از عمل خاتم ، او را ، در آن تركيب كنند ؛ تا بدانند كه : خاتم به او تمام شده ؛ كه محلّ نقش است ؛ و ملك به آن ، خزينه‌هاى خود ختم كند . همچنين انسان را نيز دو حالت است : يكى آنكه - جزئى از عالم است ، كه عالم به او تمام مىشود ؛ و متمّم

--> ( 152 ) - ن : من الخاتم و هو محل ( عف ) . ( 153 ) - ن : التى بها يختم بها الملك ( عف ) .