محمود بن على خواجوى كرمانى

80

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

164 [ آن جوهر جانست كه در گوهر كانست ] س آن جوهر جانست كه در گوهر كانست * يا مى كه درو خاصيّت جوهر جانست ياقوت روان در لب ياقوتى جامست * يا چشم قدح چشمهء ياقوت روانست زين‌پس من و ميخانه كه در مذهب عشّاق * خاك در خمخانه به از خانهء خانست در جام عقيقين فكن اى لعبت ساقى * لعلى كه ازو خون جگر در دل كانست يك شربت از آن لعل مفرّح به من آور * كز فرط حرارت دل من در خفقانست ما غافل و آن عمر گرامى شده از دست * افسوس ز عمرى كه به غفلت گذرانست هر كش غم آن نادره دور زمان كشت * او را چه غم از حادثهء دور زمانست در روى تو بيرون ز نكوئى صفتى نيست * كآنست كه دلها همه سرگشتهء آنست خواجو سخن يار چه گوئى بر اغيار * خاموش كه شمع آفت جانش ز زبانست 165 [ دلم با مردم چشمت چنانست ] ح دلم با مردم چشمت چنانست * كه پندارى كه خونشان در ميانست خطت سرنامهء عنوان حسنست * رخت گلدستهء بستان جانست شبت مه‌پوش و ماهت شب نقابست * گلت خود روى و رويت گلستانست گلستان رخت در دلستانى * بهشتى بر سر سرو روانست چرا خورشيد روزافروز رويت * نهان در چين شبگون سايبانست كمان‌داران چشم دلكشت را * خدنگ غمزه دايم در كمانست بساز آخر زمانى با ضعيفان * كه حسنت فتنه آخر زمانست چرا خفتست چشم نيم‌مستت * ز مخمورى تو گوئى ناتوانست ز زلفت موبه‌مو خواجو نشان داد * از آن انفاس او عنبرفشانست 166 [ مرا ياقوت او قوت روانست ] ح مرا ياقوت او قوت روانست * ولى اشكم چو ياقوت روانست رخش ماهست يا خورشيد شب‌پوش * خطش طوطيست يا هندوستانست صبا از طرّه‌اش عنبر نسيمست * نسيم از سنبلش عنبرفشانست