محمود بن على خواجوى كرمانى
69
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
حال شب هجر از من مهجور چه پرسى * كوتاه كن اى خواجه كه آن قصّه درازست خواجو چكند بىتو كه كام دل محمود * از مملكت روى زمين روى ايازست 139 [ از لعل آبدار تو نعلم بر آتشست ] ح از لعل آبدار تو نعلم بر آتشست * زانرو دلم چو زلف سياهت مشوّشست ديشب بخواب زلف خوشت را كشيدهام * زانم هنوز رشتهء جان در كشاكشست هر لحظه دل به حلقهء زلفت كشد مرا * يا رب كمند زلف سياهت چه دلكشست چون لعل آبدار تو از روى دلبرى * آبيست عارض تو كه در عين آتشست ساقى بده ز جام جم ارباب شوق را * آن مى كه در پياله چو خون سياوشست گر بگذرد ز جوشن جانم عجب مدار * پيكان غمزهء تو كه چون تير آرشست تا نقش بست روى ترا نقشبند صنع * در چشم من خيال جمالت منقّشست آن مشك سوده يا خط مشكين دلبرست * وان آفتاب يا رخ زيباى مهوشست خواجو اگرچه روضهء خلدست بوستان * گلزار و بوستان برخ دوستان خوشست 140 [ ترا كه نرگس مخمور و زلف مهپوشست ] ح ترا كه نرگس مخمور و زلف مهپوشست * وفا و عهد قديمت مگر فراموشست ز شور زلف تو دوشم شبى دراز گذشت * اگرچه زلف سياهت زيادت از دوشست به قصد خون دل من كمان ابرو را * كشيده چشم تو پيوسته تا بناگوشست ز تير غمزهء عاشقكش تو ايمن نيست * و گرنه هندوى زلفت چرا زرهپوشست كنار سبزهء سيراب و طرف جوى مجوى * ترا كه سبزه بر اطراف چشمهء نوشست چگونه گوش توان كرد پند صاحب هوش * مرا كه قول مغنّى هنوز در گوشست حديث حسن بهاران ز هوشياران پرس * چرا كه بلبل بيچاره مست و مدهوشست زبان سوسن آزاد بين كه هست دراز * و ليك برخى آزادهاى كه خاموشست دو چشم آهوى شيرافكنش نگر خواجو * كه همچو بخت تو در عين خواب خرگوشست