محمود بن على خواجوى كرمانى
63
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
125 [ سحر به گوش صبوحىكشان بادهپرست ] ح سحر به گوش صبوحىكشان بادهپرست * خروش بلبله خوشتر ز بانك بلبل مست مرا اگر نبود كام جان و عمر دراز * چه باك چون لب جانبخش و زلف جانان هست اگر روم بدود اشك و دامنم گيرد * كه از كمند محبّت كجا توانى جست امام ما مگر از نرگس تو رخصت يافت * چنين كه مست بمحراب مىرود پيوست ز به سكه در رمضان سخت گفت عالم شهر * چو آبگينه دل نازك قدح بشكست چگونه از رجام شراب برخيزد * كسى كه در صف رندان دُردنوش نشست به محشرم ز لحد بىخبر برانگيزند * بدين صفت كه شدم بى خود از شراب الست عجب نباشد اگر آب رخ بباد رود * مرا كه باد به دستست و دل برفت از دست كنون ورع نتوان بست صورت از خواجو * كه باز بر سر پيمانه رفت و پيمان بست 126 [ اى لبت بادهفروش و دل من بادهپرست ] س اى لبت بادهفروش و دل من بادهپرست * جانم از جام مى عشق تو ديوانه و مست تنم از مهر رخت موئى و از موئى كم * صد گره در خم هر مويت و هر موئى شست هركه چون ماه نو انگشتنما شد در شهر * همچو ابروى تو در بادهپرستان پيوست تا ابد مست بيفتد چو من از ساغر عشق * مىپرستى كه بود بىخبر از جام الست تو مپندار كه از خود خبرم هست كه نيست * يا دلم بستهء بند كمرت نيست كه هست آنچنان در دل تنگم زدهاى خيمهء انس * كه كسى را نبود جز تو درو جاى نشست همه را كار شرابست و مرا كار خراب * همه را باده به دستست و مرا باد بدست چو بديدم كه سر زلف كژت بشكستند * راستى را دل من نيز بهغايت بشكست كار ياقوت تو تا بادهفروشى باشد * نتوان گفت به خواجو كه مشو بادهپرست 127 [ اى لبت ميگون و جانم مىپرست ] س اى لبت ميگون و جانم مىپرست * ما خراب افتاده و چشم تو مست همچو نقشت خامهء نقاش صنع * صورتى صورت نمىبندد كه بست دين و دنيا گر نباشد گو مباش * چون تو هستى هرچه مقصودست هست