محمود بن على خواجوى كرمانى

61

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

121 [ گرهء زلف بهم برزده كاين مشك تتارست ] ح گرهء زلف بهم برزده كاين مشك تتارست * رقم از غاليه بر گل زده كاين خطّ غبارست رشته‌ئى بر قمر انداخته كاين مار سياهست * نقطه‌ئى بر شكر افكنده كه اين مهرهء مارست مشك بر برگ سمن بيخته يعنى شب قدرست * زلف شبرنگ بهم برزده يعنى شب تارست لؤلؤ از پستهء خود ريخته كاين چيست حديثست * لاله در مشك نهان كرده كه اين چيست عذارست نرگسش خفته و آوازه درافكنده كه مستست * وندرو باده اثر كرده كه در عين خمارست باد بويش بچمن برده كه اين نكهت مشكست * وز چمن نكهتى آورده كه اين نفخهء يارست مرغ بر طرف چمن شيفته كاين كوى حبيبست * باد بر برگ سمن فتنه كه اين روى نگارست سر موئى بصبا داده كه اين نافهء چينست * بوئى از طرّه فرستاده كه اين باد بهارست نرگسش خون دلم خورده كه اين جام صبوحست * غمزه‌اش قصد روان كرده كه هنگام شكارست تهمتى بر شكر افكنده كه اين گفتهء خواجوست * برقعى بر قمر انداخته كاين ليل و نهارست 122 [ شعاع چشمهء مهر از فروغ رخسارست ] ح شعاع چشمهء مهر از فروغ رخسارست * شراب نوش‌گوار از لب شكربارست كمند عنبرى از چنين زلف دلبندست * فروغ مشترى از عكس روى دلدارست نواى نغمه مرغ از سرود رود زنست * شميم باغ بهشت از نسيم گلزارست چه منزلست مگر بوستان فردوسست * چه قافله‌ست مگر كاروان تاتارست چه لعبتست كه از مهرماه رخسارش * چو تار طرّه او روز من شب تارست به سرسرى سر زلفش كجا بدست آيد * چو سر ز دست برون شد چه جاى دستارست تو يوسفى كه فداى تو باد جان عزيز * بيا كه جان عزيز منت خريدارست بنقش روى تو هر آدمى كه دل ندهد * من آدميش نگويم كه نقش ديوارست چو چشم مست ترا عين فتنه مىبينم * چگونه چشم تو در خواب و فتنه بيدارست درون كعبه عبادت چه سود خواجو را * كه او ملازم دُردىكشان خمارست عجب مدار ز انفاس عنبرآميزش * كه آن شمامه‌اى از طبله‌هاى عطارست