محمود بن على خواجوى كرمانى
36
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
سوختم در آتش هجران او * پشّه را بين كز غم شاهين بسوخت اى بسا خسرو كه او فرهادوار * در هواى شكّر شيرين بسوخت شمع را بنگر كه با سيلاب اشك * هر شبم تا روز بر بالين بسوخت چند سوزى اى كه مىسازى كباب * بس كن آخر كاين دل خونين بسوخت كام جان از قبلهء زردشت خواه * گر دلت چون آذر برزين بسوخت چون تو در بستان برافكندى نقاب * لاله را دل بر گل و نسرين بسوخت همچو خواجو كس نمىبينم كه او * در فراق روى كس چندين بسوخت 65 [ صبح كز چشم فلك اشك ثريّا مىريخت ] ش صبح كز چشم فلك اشك ثريّا مىريخت * مهر دل آب رخم ز آتش سودا مىريخت آن سهى سرو خرامان ز سر زلف سياه * دل شوريدهدلان مىشد و در پا مىريخت چين گيسوى دوتا را چو پريشان مىكرد * مشك در دامن يكتائى و الا مىريخت شعر شيرين مرا ماه مغنّى مىخواند * و آب شكّر بلب لعل شكرخا مىريخت در قدمهاى خيال تو به دامن هردم * چشم دريادل من لؤلؤ لالا مىريخت قدح از لعل تو هر لحظه حديثى مىراند * وز لب روحفزا راح مصفّا مىريخت چون صبا شرح گلستان جمالت مىداد * از هوا دامن گل بر سر صحرا مىريخت اشك ازآنروى ز ما رفت و كنارى بگرفت * كآب او دمبهدم از رهگذر ما مىريخت موج خون دل فرهاد چو مىزد بر كوه * اى بسا لعل كه در دامن خارا مىريخت عجب ار مملكت مصر نمىرفت برود * زان همه سيل كه از چشم زليخا مىريخت مردم ديدهء خواجو چو قدح مىپيمود * خون دل بود كه در ساغر صهبا مىريخت 66 [ ياد باد آن روز كز لب بوى جان مىآمدت ] س ياد باد آن روز كز لب بوى جان مىآمدت * خط بسوى خاور از هندوستان مىآمدت هر زمان از قلب عقرب كوكبى مىتافتت * هر نفس سنبل نقاب ارغوان مىآمدت چون خدنگ چشم جادو مىنهادى در كمان * ناوك مژگان يكايك بر نشان مىآمدت چون ز باغ عارضت هردم بهارى مىشكفت * هر زمان مرغى به طرف گلستان مىآمدت در چمن هردم كه چون عرعر خرامان مىشدى * خنده بر بالاى سرو بوستان مىآمدت