محمود بن على خواجوى كرمانى
24
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
38 [ طلع الصبح من وراء حجاب ] ش طلع الصبح من وراء حجاب * عجّلوا بالرحيل يا اصحاب كوس رحلت زدند و منتظران * بر سر راه مىكنند شتاب وقت كوچست و كرده مهجوران * خاك ره را به خون ديده خضاب نور شمعست يا فروغ جبين * مىنمايند مهرخان ز نقاب ناقه بگذشت و تشنگان دربند * كاروان رفت و خستگان در خواب من چنان بيخودم كه بانگ جرس * هست در گوش من خروش رباب جگرم تشنه و منازل دوست * از سرشكم فتاده بر سر آب كنم از خون دل بروز وداع * دامن كوه پرعقيق مذاب هردم از كوچگه ندا خيزد * كى رفيق از طريق روى متاب برنشستند همرهان برخيز * باد بستند دوستان درياب هيچ دانستهاى كه دوزخ چيست * دل بريان و داغ هجر عذاب از مغيلان چگونه انديشد * هركه سازد نهالى از سنجاب برفشان طرّهاى مه محمل * تا برآيد ز تيره شب مهتاب دل خواجو ز تاب هجر بسوخت * مكن آتش كه او نيارد تاب 39 [ ديشب خبرت هست كه در مجلس اصحاب ] ش ديشب خبرت هست كه در مجلس اصحاب * تا روز نخفتيم من و شمع جگرتاب از دست دل سوخته و ديده خونبار * يك لحظه نبوديم جدا از آتش و از آب من در نظرش سوختمى ز آتش سينه * و او ساختى از بهر من سوخته جلّاب از به سكه فشانديم دُر از چشم گهر ريز * شد صحن گلستان صدف لؤلئى خوشاب در پاش فكندم سر شوريده ازآنروى * كو بود كه مىسوخت دلش بر من از اصحاب ياران بخور و خواب به سر برده همه شب * وان سوخته فارغ ز خور و چشم من از خواب او خون جگر خورده و من خون دل ريش * او مى بقدح داده و من دل به مى ناب او بر سر من اشكفشان گشته چو باران * و افتاده من دلشده از ديده به غرقاب من با غم دل ساخته و سوخته در تب * و او از دم دود من دلسوخته در تاب چون ديد كه خون دلم از ديده روان بود * مىداد روان شربتم از اشك چو عنّاب