محمود بن على خواجوى كرمانى
18
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
دستگاهيست پر از نافه آهوى تتار * حلقهء سنبل مشكين تو عطّاران را حال خواجو ز سر كوى خرابات بپرس * كه نيابى بدر صومعه خماران را 24 [ اى به ناوك زده چشم تو يكاندازان را ] س اى به ناوك زده چشم تو يكاندازان را * كشته افعى تو در حلقه فسونسازان را جان ز دست تو ندانم بچه بازى ببرم * پشه آن نيست كه بازيچه دهد بازان را دل چو دادم به تو عقلم ز كجا خواهد ماند * مال كى جمع شود خانهبراندازان را عندليبان سحرخوان چو در آواز آيند * مى بياريد و بخوانيد خوشآوازان را پاىكوبان چو درآيند به دستافشانى * دست گيرند به يك جرعه سراندازان را زيردستان كه ندارند بجز باد بدست * هر نفس در قدم افتند سرافرازان را با تو خواجو چه شد ار زانكه نظر مىبازد * ديده نتوان كه بدوزند نظربازان را 25 [ شبى كه راه دهم آه آتشافشان را ] ش شبى كه راه دهم آه آتشافشان را * ز دود سينه كنم تيره چشم كيوان را ببر طبيب صداع از سرم كه اين دل ريش * ز بهر درد فدا كرده است درمان را مگر حكايت طوفان چو اشك ما بينى * كه ما ز چشم بيفكندهايم طوفان را به قصد جان من آنكس كه مىكشد شمشير * نثار خنجر خونريز او كنم جان را عجب نباشد اگر تشنهء جمال حرم * ز آب ديده لبالب كند بيابان را بعزم كعبه چو محمل برون برد مشتاق * بسوزد از نفس آتشين مغيلان را تو بادپاى زمينكوب را بجلوه درآر * كه ما بديده زنيم آب خاك مىدان را مگو بگوى كه سرگشته از چه مىگردى * اگر چنان كه ندانى بپرس چوگان را مكن ملامت خواجو كه از گل صد برگ * مجال صبر نباشد هزاردستان را 26 [ اگر در جلوه مىآرى سمند باد جولان را ] ش اگر در جلوه مىآرى سمند باد جولان را * بفرما تا فرورويم به مژگان خاك مىدان را مكن عيب تهىدستان كه در بازار سرمستان * گدا باشد كه بفروشد به جامى ملك سلطان را