محمود بن على خواجوى كرمانى

116

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

هرآن‌كسى كه كند عزم كعبهء مقصود * گر از طريق ارادت رود رسد بمراد در آن زمان كه وجودم شود عظام رميم * ز خاك من شنوى بوى بوستان و داد مريز خون من خسته‌دل بتيغ جفا * مكن نظر بجگرخستگان به عين عناد به هرچه امر كنى آمرى و من مأمور * به هرچه حكم كنى حاكمى و من منقاد كسى كه سركشد از طاعتت مسلمان نيست * كه بغض و حبّ تو عين ضلالتست و رشاد بسا كه وصف عقيق تو مردم چشمم * به خون لعل كند بر بياض ديده سواد مخوان به راه رشاد اى فقيه و وعظ مگوى * مرا كه پير خرابات مىكند ارشاد من و شراب و كباب و نواى نغمهء چنگ * تو و صيام و قيام و صلاح و زهد و سداد چو سوز سينه برد با خود از جهان خواجو * ز خاك او نتوان يافتن برون ز رماد 244 [ چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد ] ح چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد * آشوب در نهاد من ناتوان نهاد چشمت به قصد كشتن من مىكند كمين * ور نى خدنگ غمزه چرا در كمان نهاد هيچش بدست نيست كه تا در ميان نهد * سرّى كه داشت با تو كمر در ميان نهاد بر سرو كس نگفت كه طوطى شكر شكست * بر ماه كس نديد كه زاغ آشيان نهاد در تابم از دو سنبل هندوت كز چه روى * سر بر كنار نسترن و ارغوان نهاد اى جان من جهان لطافت توئى و ليك * دل بر وفاى عهد جهان چون توان نهاد زان‌رو كه در جهان به جمالت نظير نيست * هركس كه ديد روى تو سر در جهان نهاد الفاظ من بلفظ تو شيرين ز شكّرست * گوئى لب تو هم شكر اندر دهان نهاد خواجو چو نام لعل لبت راند بر زبان * نامش زمانه طوطى شكّر زبان نهاد 245 [ بدان ورق كه صبا در كف شكوفه نهاد ] ش بدان ورق كه صبا در كف شكوفه نهاد * بدان عرق كه سحر بر عذار لاله فتاد بدان نفس كه نسيم بهار چهره‌گشاى * نقاب نسترن و گيسوى بنفشه گشاد ببرد بارى خاك و به حدّت آتش * بنفش بندى آب و بعطرسائى باد بسحر نرگس جادوى دلبر كشمير * به چين سنبل هندوى لعبت نوشاد بتاب طرّهء ليلى و شورش مجنون * بشور شكّر شيرين و تلخى فرهاد