محمود بن على خواجوى كرمانى
11
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
بجان دوست كه هم در نفس برافشانيم * اگر چنان كه كند امتحان بجان ما را چه مهره باخت ندانم سپهر دشمن خوى * كه دور كرد به دستان ز دوستان ما را به بىوفائى دور زمان يقين بوديم * ولى نبود فراق تو در گمان ما را چو شد مواصلت و قرب معنوى حاصل * چه غم ز مدّت هجران بيكران ما را گهى كه تيغ اجل بگسلد علاقهء روح * بود تعلّق دل با تو همچنان ما را اگر چنانكه ز ما سيل خون بخواهى راند * روا بود به جدائى ز در مران ما را وگر حكايت دل با تو شرح بايد داد * گمان مبر كه بود حاجت زبان ما را شديم همچو ميانت نحيف و نتوان گفت * كه نيست با كمرت هيچ در ميان ما را گهى كز آن لب شيرينسخن كند خواجو * ز نوش ناب لبالب شود دهان ما را 9 [ وقت صبوح شد بيار آن خور مهنقاب را ] ح وقت صبوح شد بيار آن خور مهنقاب را * از قدح دو آتشى خيز و روان كن آب را ماه قنينه آسمان چون بفروزد از افق * در خوى خجلت افكند چشمهء آفتاب را وقت سحر كه بلبله قهقهه بر چمن زند * ساغر چشم من به خون رنگ دهد شراب را به سكه بسوزد از غمش اين دل سوزناك من * دود برآيد از جگر ز آتش دل كباب را چون بت رود ساز من چنگ بساز در زند * من به فغان نواگرى ياد دهم رباب را گر به خيال روى او در رخ مه نظر كنم * مردم چشمم از حيا آب كند سحاب را دست اميد من عجب گر بوصال او رسد * پشه كسى نديد كو صيد كند عقاب را چون مه مهربان من تاب دهد نغوله را * در خم عقربش نگر زهرهء شب نقاب را خواجو اگر ز چشم تو خواب ببرد گو ببر * زانكه ز عشق نرگسش خواب نماند خواب را 10 [ همچو بالات بگويم سخنى راست ترا ] ح همچو بالات بگويم سخنى راست ترا * راستى را چه بلائيست كه بالاست ترا تا چه ديدست ز من ديده كه هردم گويد * كاين همه آب رخ از رهگذر ماست ترا اى كه بر گوشهء چشمم زدهاى خيمه ز موج * مشو ايمن كه وطن بر لب درياست ترا پيش لعلت كه از او آب گهر مىريزد * وصف لؤلؤ نتوان كرد كه لالاست ترا اين چه سحرست كه در چشم خوشت مىبينم * وين چه شورست كه در لعل شكر خاست ترا