محمود بن على خواجوى كرمانى

109

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

خواهى كه سرفراز شوى همچو زلف يار * در پاى يار سركش خورشيدچهره افت هركس كه ديد قامت آن سرو سيم‌تن * اى بس كه خاك پاى صنوبر بديده رفت از كوى او چگونه توانم كه بگذرم * بلبل كسى نگفت كه ترك چمن بگفت شد مدتى كه ديده اخترشمار من * يك شب ز عشق نرگس پرخواب او نخفت اى آنكه چشم شوخ كماندار دلكشت * ما را به تير غمزهء دل خون‌چكان بسفت شامست گيسوى تو و تا صبح بسته عقد * طاقست ابروى تو و با ماه گشته جفت خواجو به زير جامه نهان چون كند سرشك * دريا شنيده‌ئى كه به دامن توان نهفت 228 [ اى جان جهان جان و جهان برخى جانت ] ح اى جان جهان جان و جهان برخى جانت * داريم تمنّاى كنارى ز ميانت چون وصف دهان تو كنم زانكه در آفاق * من هيچ نديدم به لطافت چو دهانت گو شرح تو اى آيت خوبى دگرى گوى * زان باب كه من عاجزم از كنه بيانت گر مدعى از نوك خدنگت سپر انداخت * من سينه سپر ساخته‌ام پيش سنانت اى گلبن خندان به چنين حسن و لطافت * كى رونق بستان ببرد باد خزانست هر لحظه ترا با دگران گفت و شنيدى * وز دور من خسته به حسرت نگرانت گر خلق كنندم سپر تير ملامت * من باز نگيرم نظر از تير و كمانت تا رخت تصوّف بخرابات نيارى * در بتكده كى راه دهد پير مغانت بايد كه نشان در ميخانه بپرسى * ور نى ز جهان محو شود نام و نشانت خواجو نكشد ميل دلت سوى صنوبر * گر دست دهد صحبت آن سرو روانت زين‌سان كه توئى غرقهء درياى مودّت * گر خاك شوى باد نيارد به كرانت 229 [ بجز از كمر نديدم سر موئى از ميانت ] س بجز از كمر نديدم سر موئى از ميانت * بجز از سخن نشانى نشنيدم از دهانت تو چه معنىاى كه هرگز نرسيده‌ام به كنهت * تو چه آيتى كه هرگز نشنيده‌ام بيانت تو كدام شاهبازى كه ندانمت نشيمن * چه كنم كه مرغ فكرت نرسد به آشيانت اگرم هزار جان هست فداى خاك پايت * كه اگر دلت نجويم ندهد دلم بجانت چه بود گرم به پرسش قدمى نهى و ليكن * تو كه ناتوان نبودى چه خبر ز ناتوانت