علاء الدوله سمنانى
3
مصنفات فارسى ( فارسى )
سر منزل بازروند ، فرياد از نهادشان برآمد : آن ره كه من آمدم كدامست اى جان * تا باز روم كه كار خام است اى جان راه بر آن كوى حقيقت كه مشايخ طريقتاند ايشان را به مداومت ذكر فرمودند بر قضيهء فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ [ 2 / 152 ] كلمهء آهن صفت لا إله الا الله را بر سنگ وجود بشريت زدن آغاز كردند نورى [ كه ] در هر يك از آن تعبيه بود بظهور آمد و اين نور را نار عشق گويند . در اين سنگ اجزاى وجود بشريت انسان باقى بود دخانى با آن همراه آمد و سبب اين دخان است كه به نوريت نرسيده است ناريت در مشاهدهء حقيقت آن درك توان كرد . در كتابت چگونگى آن دشوار توان آورد . اين نار را به سوختهء نور محمد رسول الله احتياج آمد ، از آن در وجود انسانى در اين مقام تمكن يافت به كبريت نماز حاجت افتاد و فتيلهء صوم درمىبايست و از روغن زكات ناچار بود و كعبهء چراغ به ضرورت در كار ، تا در گنجينهء خانهء دل كه اسرار الوهيت در آنجا مودع بود روشنايى اين چراغ انوار روحانى و حقايق اسرار سبحانى مطالعه افتد 6 - . رفتيم با قالب كه از عناصر اربعه مركب است : از خاك نفس تولد كرد ، از آب قلب در وجود آمد ، از باد سر برخاست ، از آتش روح پيدا شد . و اين مجموع همهء حيوانات را هست اما در اين مقام نور روحانيت تجلى نكرده است و در خانهء وجود روح به خلافت ننشسته ، هر يك به طبيعت خود مايلاند : نفس را مذلت و كاهلى پيشه است ، قلب را به عمارت دنيا و شهوات دنيا ميل است ، سر را هوا و خودپرستى در سر است ، روح را كبر و غضب و امثال آن صفات است . چون نور روحانيت متجلى شود روح در مسند خلافت متمكن گردد تخلقوا باخلاق الله 7 - اينجا دست دهد ، نفس را مذلت به حكم ، و كسالت به ثبات مبدل شود . قلب روى به عمارت آخرت نهد 1 و به نعيم اخروى مشغول گردد و آن علم و معرفت است . سر هوا و خودپرستى از سر بنهد و عاشقى و خداپرستى پيش گيرد . روح را كبر به رحمت و غضب به غيرت مبدل شود و لطيفهء سر در ضمن قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها [ 91 / 9 ] درج است فهم كن . قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها يعنى : خوشوقت كسى كه كرد سر در سر او * عمرى بگذاشت خوشخوش اندر بر او