گروهى از نويسندگان

حق اليقين شبسترى 19

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى )

موصوف نگردد نمايندگى از او نيايد بلكه به حقيقت نماينده خود آن نيستى است غايت ما فى الباب آنست كه در بعضى از صور خود نيستى قائم بود به هستى اعتبارى كه او نيز نيستى است و به ضرورت نماينده هستى جز هستى نبود ليكن نه بر سبيل حلول يا اتحاد يا ارتكاز كه اينجا نسبت دو هستى است با يكديگر بلكه بر وجه تقابل و تضاد و وجود و عدم ( خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً ) ( تمثيل ) ظلمت ضد نور است و تركيب در ميان دو ضدّ محال و ظل كه ضوء دويم است از اين دو حقيقت حاصل مىشود ( أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ ) ( حقيقت ) صفا اعنى نيستى در تقابل اگرچه نمايندگى نسبت با مظهر كافى آمد ليكن با نسبت ظاهر كه ادراك ثانى است مر حقيقت خودش را از مظهر به‌واسطه تعاكس و كدورت ميان يا پشت آينه مثلا همچنان شرطست تا عكس دويم صورت نبندد و در اين مشهد اسرار ناگفتنى بسيار است ( إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ . « لطيفة » إِنِّي خالِقٌ اشارتست بشرف علّت فاعلى و بَشَراً به صورى و مِنْ طِينٍ به مادّى فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ به علت غائى و شرف هريكى پوشيده نيست . ( ذلِكَ ذِكْرى لِلذَّاكِرِينَ ) ( حقيقت ) كلّى نهايت ظهور مراتب كليات و اختلافات ذاتى بر نوع آخر واقعست يعنى در انسان كه ايجاد آن جز