گروهى از نويسندگان
كنز الرموز ميرحسينى 112
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى )
حكايت قصهخوانى بر سر حرفم رسيد * گفت روزى شيخ عالم بو سعيد با مريد چند بيرون شد بگشت * از قضا بر آسيائى برگذشت در تحير ماند از آن سرگشتگى * با همه تيزى بدان آهستگى با مريدان گفت پس رازى نهفت * با من اين سنگ از زبان حال گفت كاين همه دام از پى يكدانه چيست * همچو او باش اينهمه افسانه چيست با همه سرگشتگى بارى به پشت * مىدهم نرم ارچه مىيابم درشت گر گرانى باشدم از يار خويش * هم سبكروحم من اندر كار خويش اى دل سنگين گرانجانى مكن * كار جانبازان به نادانى مكن كمزنى را پيشه كن در راه دين * كم زنى بيش از همه يا بى يقين كمتر از كم شو اگر دارى خبر * اين طريق كاملانست اى پسر گر تو را با كار خود كارى بدى * طاعت صدساله زنّارى بدى بىنيازى برنتابد بود تو * تاب اين آتش ندارد عود تو از تو بدمستى نمىبايد تو را * زانكه دع نفسك همىآيد تو را