گروهى از نويسندگان

نور الوحده مغربى 97

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى )

رنگ او گرفت و او رنگ ذات و آنچه پوشيده بود در ذات بالقطع عين ذات بود كه غير شىء در شىء نبود پس آن ذات خودبخود معاملت كرده و عاشقى ورزيده و بندگى و خداوندى در ميان آورده و كارخانه ازلى و ابدى بر پا كرده ( اى سيد ) تو خود را خيال كن كه هنوز آنجائىكه بودى در ازل بودى تا آزاد شوى و ديگر روى تفرقه و غم و بلا نبينى اى سيد ) روح تو اوست كه به او زندهء و دل تو اوست كه به او دانائى و بصر تو اوست كه به او بينائى و سمع تو اوست كه به او مىشنوى و دست تو اوست كه به او مىگيرى و پاى تو اوست كه به او مىروى اى سيد ) هر جزء و عضو تو از اجزا و اعضاى ظاهر و باطن تو اوست كه تو به او توئى اى سيد ) اوئى و توئى و منى هر سه صفت اوست و ديگرى در ميان نيست . اى سيد ) توحيد صفت واحد است تا من و تو باقيست اشتراكست نه توحيد اى سيد ) چون تو رفتى فناست و چون او در ميان آمد بقاست اى سيد ) سلوك سعى تست در رفع اثنينيت و جذبه رفتن تست به وحدت اى سيد ) سلوك و جذبه و فنا و بقا اسم ولايت متحقق است اى سيد با همه اشياء نيازمندى كن كه عين مطلوب تواند و با دشمن دوستى ورزى كه او نيز عين مقصود تست اى سيد با خود نيز