فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

89

كليات ( فارسى )

در مدح شيخ بهاء الدين زكريا ملتانى 1 - 5 - 13 - 15 - 16 مى بياور ساقيا ، تا خويشتن را كم زنيم * كار خود چون زلف خوبان در هم و بر هم زنيم از سر مستى همه درياى هستى بركشيم * فارغ آييم از خود و هر دو جهان را كم زنيم 490 بگسليم از هم طناب خيمهء هفت آسمان * خيمهء همت و راى نيلگون طارم زنيم لايق ميدان ما چون نيست نه گوى فلك * شايد ار چوگان زلف يار رخم در خم زنيم جام كيخسرو به كف داريم پس شايد كه ما * دم بدم در بزم وصل يار جام جم زنيم چون درآيد از در او ، در پايش اندازيم سر * دست در زلف درازش گاه‌گاهى هم زنيم خاك روبيم از سر كويش به جاروب وفا * ور بماند گردكى ، از ديده او را نم زنيم 495 پاى چون روح القدس بر ديدهء صورت نهيم * آتشى از سوز دل در سنگر آدم زنيم خرمن هستى بباد بىنيازى در دهيم * دست در فتراك صاحب همت اعظم زنيم شيخ ربانى بهاء الحق و الدين آنكه ما * بوسه بر خاك درش چون قدسيان هر دم زنيم ايضا له 1 - 5 - 13 - 16 هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان * كه مست بودم از آن مى كه جام اوست جهان بكام دوست مى مهر دوست مىخوردم * در آن نفس كه ز جان جهان نبود نشان 500 به چشم يار رخ خوب يار مىديدم * در آن مقام كه مىزيستم بجان كسان تبسم لب ساقى مرا شرابى داد * ز باده‌اى كه شد از لطف او قدح خندان مرا پياله چو جام جهان‌نما باشد * ببين شراب چه باشد ، نديم ، خود ميدان شراب داد مرا ساقى از خمستانى * كه جرعه‌چين در اوست روضهء رضوان بساط عيش من افگند در گلستانى * كه خاكروب در اوست روضهء رضوان « 1 »

--> ( 1 ) تكرار قافيه درين دو بيت جاى تأملست ، شايد در يكى از آنها قافيه « حورى و غلمان » بوده باشد و در هر صورت تشبيه روضهء رضوان به جرعه چين و خاكروب درست نمىنمايد .