فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
64
كليات ( فارسى )
كه ترتيبى كنيم » . شيخ درنك نكرد . سلطان فرمود كه كبوتر روانه كنند ، تا منزل به منزل مقدم شيخ را گرامى دارند و بملك الامرا نوشت كه : « شيخ فخر الدين عراقى مىرسد ، بايد كه تمامت علما و مشايخ و اكابر دمشق مقدم ميمون او را تلقى نمايند و او را شيخ الشيوخ آن بقعه دانند و محقرى كه وظيفهء خادمان او بود برقرار برسانند » . چون شيخ نزديك دمشق رسيد ملك الامرا را معلوم شد . بمنادى فرمود تا جميع خلايق استقبال كنند . تمامت به ارادت بيرون رفتند . چون بشيخ فخر الدين رسيدند ملك الامرا را پسرى بود بهغايت صاحب جمال و در حسن به درجهء كمال . شيخ را چون نظر بر وى افتاد دل از دست بداد و پيش از همه سر در قدم نهاد . پسر نيز سر در قدم شيخ نهاد . ملك الامرا نيز موافقت كرد . اهل دمشق نيز طعن كردند ، اما مجال منطق نداشتند . چون شيخ در دمشق مقام ساخت و شش ماه بگذشت فرزند او كبير الدين به خدمت او آمد . اگرچه بجاى شيخ مولانا بهاء الدين زكريا نشسته بود ، جاذبهء پدرش او را مىكشيد . بارها ميل كرد ، ملازمان منع كردند . درين شب مجموع شيخ را بخواب ديدند كه گفت : « كبير الدين را درين مقام رزق تمام شد و او را روان كنيد و از رفتن منع مكنيد » . بامدادان جمع شدند و آنچه ديده بودند به يكديگر بگفتند و كبير الدين را اجازت دادند . ايشان را وداع داد و روان شد و منازل قطع مىكرد ، تا به خدمت پدر رسيد و مدتى در خدمت پدر بسر برد . بعد از مدتى شيخ فخر الدين را عارضهاى پيدا شد ، بر روى او ماشرا ظاهر گشت . پنج روز به خفت ، روز ششم پسر را و اصحاب را بخواند و آب در ديده بگردانيد و ايشان را وداع كرد و اين آيت را كه « يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ » « 1 » بخواند و اين رباعى بگفت : در سابقه چون قرار عالم دادند * مانا كه نه بر مراد آدم دادند زان قاعده و قرار كآن روز افتاد * نه بيش به كس دهند و نه كم دادند و كلمهء « حق » بگفت و شربت اجل نوش كرد و از بقعهء فنا به خطهء بقا نقل كرد .
--> ( 1 ) سورة عبس آيه 34 و 35 .