فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

61

كليات ( فارسى )

« امير معين الدين را خزاين عالم پيش شيخ فخر الدين عراقيست و هر چه به دو منسوبست ، از نقد و جنس ، او مىداند » . اول سخن كه با خواجه بگفت سخن عراقى بود و جمعى را تعيين كرده بودند تا بگرفتن شيخ فخر الدين بفرستند . خواجه پيش از آنكه اين جمع بشيخ رسند فرستاد و او را اعلام كرد كه : « حال برين صورت عرضه داشتند ، اعراض واجبست » و هزار دينار در صره كرد و بشيخ فرستاد كه : « اين محقر خرج راه كند و از هر طرف كه ايمن باشد برود » . شيخ فخر الدين خود از آن بقعه ملول گشته بود . چون اين مقالات بسمع او رسيد ، فى الحال برخاست و انبانچه را برداشت و اين حديث كه : « الفرار مما لا يطاق من سنن المرسلين » پيش نهاد ساخت و دو شخص ديگر از ياران اختيار كرد و بر آن اشتر ، كه خواجه داده بود ، سوار شد و به طرف « سنوب » روان شدند و از آنجا بمصر رفتند و در خانقاه « صالحيه » فرود آمدند و سه روز برآسودند . بعد از آن بتفتيش پسر امير معين الدين مشغول شدند و در خلاص او تدبير مىجست . به هيچ نوع ممكن نبود . روزى آن انبانچه را برگرفت و بدر سراى سلطان رفت و بار خواست . خاصان خبر كردند . سلطان فرمود كه : « اگر با وى سلاح باشد جدا كنيد و او را درآوريد » . تفحص كردند از سلاح مجرد بود . پس او را به حضرت بردند . سلام كرد و انبانچه را بنهاد و خود بايستاد . سلطان در وى نظر كرد و دانست كه مردى بزرگست . او را بنشاند و سؤال كرد كه : « اين چه انبانچه است ؟ » . شيخ فخر الدين گفت : « امانتيست و مرا معلوم نيست » . سلطان اشارت كرد تا سر انبانچه را بگشودند و بريختند . خرمنى جواهر بود كه قيمت آن به‌هيچ‌وجه ممكن نبود . سلطان بكرات در شيخ نظر مىكرد و در جواهر نظر بينداخت ، احوال پرسيد . شيخ گفت : « اين امانت امير معين معين‌الدينست » و اوله الى الآخره و صورت اعراض خود تمامت بگفت . سلطان را عجب آمد كه : « اين شخص اين همه برداشت و پيش من آورد و به جهت خود نبرد » . شيخ معلوم كرد كه سلطان در چه فكر است . در سخن آمد در تفسير اين آيت : « قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ