فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
51
كليات ( فارسى )
از ديگران جدا ماندند ، راه نامعلوم و حال نامفهوم مىرفتند و در حسرت رفقا قطرات عبرات از ديده مىريختند . شيخ فخر الدين اين غزل را انشا فرمود : آن مونس و غمگسار جان كو * و آن آرزوى همه جهان كو آن جان و جهان كجاست آخر * و آن شاهد روح انس و جان كو حيران همه ماندهايم و واله * آن يار لطيف مهربان كو هر دو آن روز تا شب برفتند ، اثرى از آن آبادانى نديدند و از اصحاب بويى نشنيدند ، شب نيز راه كردند . على الصباح به دروازهء « دلى » رسيدند ، به ناچار در شهر دررفتند . روزى چند درنك كردند و از اصحاب خبرى نيافتند . عازم و جازم شد كه باز به خدمت مولانا بهاء الدين مراجعت كند . با يار قلندر مشورت كرد و از وى موافقت جست . او كمر مفارقت بست ، يكديگر را وداع كردند . آن زنديق در « دلى » بماند و آن صديق راه « ملتان » پيش گرفت . چون باز آن عارف يزدانى و آن صديق همدانى به خدمت عالم ربانى صمدانى زكريا ملتانى رسيد و كمر ارادت بر ميان جان بست ، شيخ فرمود : « عراقى از ما گريختى ؟ » . شيخ فخر الدين اين بيت را گفت ؛ بيت : از تو نگريزد دل من يكزمان * كالبد را كى بود از جان گزير دايهء لطفت مرا در بر گرفت * داد بيش از مادرم صد گونه شير على الفور شيخ او را به خلوت نشاند . چون شيخ فخر الدين عراقى ده روزى در خلوت بنشست و در بر خلايق ببست روز يازدهم و جدى برو مستولى شد ، گريه بر وى غالب گشت و اين غزل را انشا كرد ، بيت : نخستين باده كاندر جام كردند * ز چشم مست خوبان وام كردند اهل خانقاه چون بشنيدند به خدمت شيخ دويدند و از كيفيت حال او را آگاه گردانيدند ، چه سنت اين طايفه سنت سلطان الاولياء شيخ شهاب الدين سهروردى ، قدس اللّه سره است و مولانا بهاء الدين از جمله مريدان او بود و چنين گويند كه مولانا پانزده سال به افادت درس مشغول بود . هر روز هفتاد مرد از علما و فضلا از وى استفادت گرفتندى . بعد از مراجعت از سفر حجاز ببغداد آمد و بخانقاه شيخ نزول كرد و