فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

48

كليات ( فارسى )

گويند كه مولد آن سوختهء جمال و آن تشنهء وصال ، آن يگانهء با سلامت و آن نشانهء تير ملامت از قريهء « كمجان » از نواحى شهر همدان بوده است و آبا و اجداد او جدا فوق جد علما و افاضل بوده‌اند و در آن مدت كه از كتم عدم بصحراى رحم مادر آمد قرب يك ماه پيشتر پدرش در واقعه چنان ديد كه امير المؤمنين على بن ابى طالب ، عليه السلام ، با جمعى از ابرار در باغى مجتمع بودند و او آنجا ايستاده بود . شخصى بيامد و طفلى بياورد و در نظر امير المؤمنين بر زمين نهاد . امير المؤمنين آن طفل را برداشت و او را پيش خود خواند و در كنار او نهاد و فرمود : « بستان عراقى ما را و نيكو محافظت نماى ، كه جهانگير خواهد بودن » . از خرمى كه بوى رسيد از خواب درآمد . گفت كه چون عراقى در وجود آمد در چهرهء او نظر كردم ، صورت همان طفل ديدم كه امير المؤمنين به من داده بود . پس چون عراقى از تربيت دايه و زحمت گهواره فارغ شد و سن او به پنج سال رسيد او را در مكتب نشاندند . مدت نه ماه مجموع كلام اللّه را حفظ كرد . روز بمكتب بودى و شب كه به خانه آمدى وظيفهء روز را تكرار كردى و به آواز حزين خواندى و زمانى گريستى و هر كس كه نغمات صوت او شنيدى بىطاقت شدى و جملهء همسايگان حيران او بودندى و همهء شب منتظر نشسته و در خواب بر خود بسته ، تا كى او قرآن آغاز كند . گويند كه جماعتى اطفال كه با عراقى هم‌مكتب بودند برو شيفته گشته بودند و او نيز چنان فريفتهء ايشان بود كه يك نفس بىايشان قرار نگرفتى و چون از قيد معلم خلاص يافتندى بجمع در عقب عراقى روان شدندى و تا شب با او بسر بردندى و روز « عطلة من كل الوجوه » توجه به طرف او كردندى . گويند كه سن او چون بهشت رسيد مشهور همدان شد . هر روز بعد از نماز عصر قرآن خواندى و خلايق بسيار جمع آمدندى و مستمع شدندى ، تا روزى به وظيفه مشغول بود و سورهء « طه » مىخواند و مىگريست ، كه جمعى از جهودان مىگذشتند و او بدين آيت رسيد كه : « وَ كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِآياتِ رَبِّهِ وَ لَعَذابُ