فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

24

كليات ( فارسى )

دل از دست برفت و ترك درس و بحث كرده ، به مهمانى ايشان پرداخت و از آنكه بعد از سه چهار روز قلندران بر آن حال مطلع شده راه خراسان پيش گرفتند شيخ ابراهيم عراقى بىتاب گشته ، پس از دو روز بدنبال ايشان شتافت و بديشان رسيده و ارادهء رفاقت نموده ، ايشان گفتند تو مرد بزرگ هستى ترا با قلندران ابروتراش صحبت چگونه درگيرد ؟ شيخ ناچار ريش و بروت و ابرو تراشيده ، كسوت ايشان پوشيد ، رفيق شد و سير كنان همراه آن جماعت به ملتان رسيده بخانقاه شيخ بهاء الدين زكريا رفت . چون نظر شيخ بر آن جماعت افتاد عراقى را بشناخت دانست كه قصه چيست » . پيداست كه اين روايت ديگرى از همان داستانيست كه در مقدمهء ديوان دربارهء جوانى عراقى و آغاز كار او در شيفتگى آمده است و در آنجا گفته شده كه از راه اصفهان رهسپار ملتان شد و اينجا گفته شده است از راه خراسان . قطعا در زمانى كه عراقى در آسياى صغير و بيشتر در قونيه اقامت داشته با مولانا جلال الدين روابط فراوان داشته است . شمس الدين احمد افلاكى كه از مريدان مولانا بوده در كتاب معروف مناقب العارفين و مرآة الكاشفين كه قديم‌ترين و مفصل‌ترين كتاب در احوال ده تن از مشايخ طريقهء مولويست سه بار به اين نكته اشاره كرده است . تنها قسمت اول ازين كتاب كه باحوال مولانا جلال الدين منتهى مىشود در مطبعهء « ستارهء هند » در شهر آگره در 1897 ميلادى چاپ شده و درين چاپ برخى افتادگىها هست از آن جمله است نخستين موردى كه ذكر از عراقى رفته است . كلمان اوار trauH tnemelc خاورشناس معروف فرانسوى همهء كتاب را بعنوان sruenruot sehcivred sed stnias sel در دو مجلد به زبان فرانسه ترجمه كرده و در پاريس در 1918 و 1922 انتشار يافته است . در مجلد اول اين ترجمه در صحيفهء 183 كه از متن فارسى افتاده است چنين آمده : « گويند روزى همهء بزرگان مشايخ مانند شمس الدين ماردينى و فخر الدين عراقى و شرف الدين و شيخ سعيد فرغانى و نصير الدين قونيوى و ديگران از رفتار و گفتار خداوندگار ما سخن راندند . »