فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
150
كليات ( فارسى )
1570 وصل چو تو پادشه كى به گدايى رسد ؟ * جستن وصلت مرا مايهء نادانى است خيز ، دلا ، وصل جو ، ترك عراقى بگو * دوست مدارش ، كه او دشمن پنهانى است 1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 ز خواب نرگس مست تو سر گران برخاست * خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست چه سحر كرد ندانم دو چشم جادوى تو ؟ * كه از نظارگيان ناله و فغان برخاست به تير غمزه ، ازين بيش ، خون خلق مريز * كه رستخيز به يكباره از جهان برخاست 1575 بدين صفت كه تو آغاز كردهاى خونريز * چه سيل خواهد ازين تيره خاكدان برخاست ! بيا و آب رخ از تشنگان دريغ مدار * طريق مردمى آخر نه از جهان برخاست ؟ چنين كه كه من ز فراق تو سر برآمدهام * گرم تو دست نگيرى كجا توان برخاست ؟ تو در كنار من آ ، تا من از ميان بروم * كه هر كجا كه برآيد يقين گمان برخاست ببوى آنكه به دامان تو درآويزد * دل من از سر جان آستين فشان برخاست 1580 عراقى از دل و جان آن زمان اميد بريد * كه چشم مست تو از خواب سرگران برخاست 1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 ناگه از ميكده فغان برخاست * ناله از جان عاشقان برخاست شر و شورى فتاد در عالم * هاىوهويى ازين و آن برخاست جامى از ميكده روان كردند * در پيش صد روان ، روان برخاست جرعهاى ريختند بر سر خاك * شور و غوغا ز جرعهدان برخاست 1585 جرعه با خاك در حديث آمد * گفت و گويى از آن ميان برخاست سخن جرعه عاشقى بشنيد * نعره زد و ز سر جهان برخاست بخت من ، چون شنيد آن نعره * سبك از خواب ، سرگران برخاست گشت بيدار چشم دل ، چو مرا * عالم از پيش جسم و جان برخاست خواستم تا ز خواب برخيزم * بنگرم كز چه اين فغان برخاست ؟