فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

146

كليات ( فارسى )

سپاه عشق تو از گوشه‌اى كمين بگشود * هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت حديث حسن تو ، هرجا كه در ميان آمد * ز ذوق ، هر كه دلى داشت ، در ميان انداخت قبول تو همه كس را بر آشيان جا كرد * مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت ؟ 1495 چو در سماع عراقى حديث دوست شنيد * بجاى خرقه بقوال جان توان انداخت 1 - 2 - 3 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 عراقى بار ديگر توبه بشكست * ز جام عشق شد شيدا و سرمست پريشان سر زلف بتان شد * خراب چشم خوبانست پيوست چه خوش باشد خرابى در خرابات ! * گرفته زلف يار و رفته از دست ز سوداى پرىرويان عجب نيست * اگر ديوانه‌اى زنجير بگسست 1500 بگرد زلف مهرويان همىگشت * چو ماهى ناگهان افتاد درشست به پيران‌سر ، دل و دين داد بر باد * ز خود فارغ شد و از جمله وارست سحرگه از سر سجاده برخاست * ببوى جرعه‌اى زنار بربست ز بند نام و ننگ آنگه شد آزاد * كه دل را در سر زلف بتان بست بيفشاند آستين بر هر دو عالم * قلندروار در ميخانه بنشست 1505 لب ساقى صلاى بوسه درداد * عراقى توبهء سىساله بشكست 1 - 3 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 ساقى قدحى شراب در دست * آمد ز شراب‌خانه سرمست آن توبهء نادرست ما را * همچون سر زلف خويش بشكست از مجلسيان خروش برخاست * كان فتنهء روزگار بنشست ماييم كنون و نيم‌جانى * و آن نيز نهاده بر كف دست 1510 آن دل ، كه ازو خبر نداريم * هم در سر زلف اوست گر هست ديوانهء روى اوست دايم * آشفتهء موى اوست پيوست