فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

141

كليات ( فارسى )

غزليات 5 - 12 - 13 - 15 هر سحر صد ناله و زارى كنم پيش صبا * تا ز من پيغامى آرد بر سر كوى شما باد مىپيمايم و بر باد عمرى مىدهم * ورنه بر خاك در تو ره كجا يابد صبا ؟ چون ندارم همدمى ، با باد مىگويم سخن * چون نيابم مرهمى ، از باد مىجويم شفا 1405 آتش دل چون نمىگردد به آب ديده كم * مىدمم بادى بر آتش ، تا بتر سوزد مرا تا مگر خاكسترى گردم به بادى برشوم * وارهم زين تنگناى محنت‌آباد بلا مردن و خاكى شدن بهتر كه با تو زيستن * سوختن خوش‌تر بسى كز روى تو گردم جدا خود ندارد بىرخ تو زندگانى قيمتى * زندگانى بىرخ تو مرگ باشد با عنا 5 - 12 - 13 اى مرا يك‌بارگى از خويشتن كرده جدا * گر بد آن شادى كه دور از تو بميرم مرحبا 1410 دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال او * بازپرس آخر كه : چون شد حال آن بيمار ما ؟ شب خيالت گفت با جانم كه : چون شد حال دل ؟ * نعره زد جانم كه : اى مسكين ، بقا بادا ترا دوستان را زار كشتى ز آرزوى روى خود * در طريق دوستى آخر كجا باشد روا ؟ بود دل را با تو آخر آشنايى پيش ازين * اين كند هرگز ؟ كه كرد اين آشنا با آشنا ؟ همچنان در خاك و خون غلتانش بايد جان سپرد * خسته‌اى كاميد دارد از نكورويان وفا 1415 روز و شب خونابه‌اش بايد فشاندن بر درت * ديده‌اى كز خاك درگاه تو جويد توتيا دل برفت از دست وز تيمار تو خون شد جگر * نيم‌جانى ماند و آن هم ناتوانى ، گو برآ