فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
13
كليات ( فارسى )
اين حكايت بسمع حضرت شيخ رسانيدند . روزى شيخ بدر حجره وى آمد و مخفى قيام كرد ، بالحان جان سوز اين غزل در ترنم داشت « 1 » غزل : نخستين باده كندر جام كردند * ز چشم مست ساقى وام كردند زلالى از لب لعلش چشاندند * خضر را آب حيوان نام كردند به خود گفتند ارنى لنترانى * بموسى نام عرض الهام كردند چو خود كردند راز خويشتن فاش * عراقى را چرا بدنام كردند نهان با محرمى گفتند رازى * جهانى را ازين اعلام كردند حضرت شيخ در باز كرده ، گفت كه كار تو انجام گرفت و بيرون آورد . بعد چندى دختر خود بوى منعقد گردانيد ، از وى كبير الدين اسماعيل ولادت يافت . حضرت شيخ مىخواست كه بعد وفات دختر اول دختر ثانى بوى منسوب سازد ، شيخ صدر الدين عارف مانع آمد ، مدت بيست و پنج سال در ملتان به خدمت شيخ بود ، هنگام رحلت خود حضرت شيخ خلافت بوى مرحمت كرد ، همعصران وى بسلطان شكايت رسانيدند كه اكثر صحبت با جوانان صاحب جمال و خوبرويان كمال دارد . همچو شيخ كى لايق سجادهء مخدوم باشد ؟ وى بسمع اين خبر خود عزم زيارت حرمين شريفين كرد ، بعد استحصال اين دولت جانب روم شتافت و بصحبت حضرت شيخ ابو المعالى محمد صدر الدين اسحاق القونوى مصنف كتاب « فصوص » و « فكوك » و « مفاتيح الغيب » و « نفحات ربانى » و « تفسير فاتح » ، صاحب نعمت حضرت شيخ اكبر محيى ملت و دين ابن على العربى درآمد و « فصوص » بحضور وى تحقيق كرد . هم در آن ايام « لمعات » محتوى هشت لمعات ، چنان كه « فصوص » بر بيست و هشت فص بنا گرديده نوشت ، مولانا خاورى شارح در تحرير اين جمع لامع و سراج ساطع پيشگاه صدر قونوى نسبت فخر عراقى گويد ، بيت : چو در سنبل چرد آهوى تاتار * نسيمش نافهء مشك آورد بار يكى از امراى روم براى وى خانقاهى لب رودى بنا نهاد ، آنجا مىماند ، بر حسن نامى قوال پسرى تعلق داشت ، تا وقتى كه حضرت مولانا جلال الدين رومى زنده بود
--> ( 1 ) درين جا در بالاى سطر به خط ديگرى نوشته شده : « و خواهرزادهء شيخ الشيوخ سهروردى بود » .