فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

111

كليات ( فارسى )

خواهم بخواب درشوم از مستى آن‌چنان * كآواز صور برنكند هم مرا ز خواب « 1 » مستم كن آن‌چنان‌كه سر از پاى گم كنم * وز شور و عربده همه عالم كنم خراب « 1 » تا او بود همه ، نه جهان ماند و نه من * خود بشنود ز خود « لمن الملك » را جواب ساقى ، مدار چشم اميدم در انتظار * صافى و درد ، هر چه بود ، جرعه‌اى بيار مستم كن آن‌چنان‌كه ندانم كه من منم * خود را دمى مگر بخرابات افگنم 860 فارغ شوم ز شعبده‌بازى روزگار * زين حقهء دو رنك جهان مهره برچنم قلاش‌وار بر سر عالم نهم قدم * عياروار از خودى خود براشكنم در تنگناى ظلمت هستى چه مانده‌ام ؟ * تا كى چو كرم پيله همى گرد خود تنم ؟ پيوسته شد ، چو شبنم ، بودم به آفتاب * شايد كه اين زمانه « انا الشمس » درزنم آرى چو آفتاب بيفتد در آينه * گويد هرآينه كه : همه مهر روشنم 865 سوى سماع قدس گشايم دريچه‌اى * تا آفتاب غيب درآيد ز ورزنم « 2 » چون پيش آفتاب شوم همچو ذره باز * معذور باشم ار ز « انا الشمس » دم زنم چون شمع شد وجود من از شمع تفرقه * مطلق بود وجود من ، ارچه معينم چون عكس آفتاب در آيينه اوفتد * آن دم ازو بپرس نگويد كه آهنم ساقى ، بيار دانهء مرغان لا مكان * در پيش مرغ همت من دانه‌اى فشان 870 تا ز آشيان كون چو سيمرغ برپرم * پرواز گيرم از خود و از جمله بگذرم بگذارم اين قفص ، كه پروبال من شكست * زانسوى كائنات يكى بال گسترم در بوستان بىخبرى جلوه‌اى كنم * وز آشيان هفت درى جان برون برم شهباز عرشيم ، كه به پرواز من سزد * سدره مقام و كنگرهء عرش منظرم چه عرش و چه ثرى ؟ كه همه ذره‌اى بود * در پيش آفتاب ضمير منورم 875

--> ( 1 ) تكرار قافيه ( 2 ) خ ل : خيزم سر از دريچهء عالم برون كنم * باشد كه آفتاب درآيد ز روزنم