حسن بن حمزة الپلاسي الشيرازي ( شرف البلاسي ) ( مترجم : نجم الدين طارمى 811 ه - )

12

تذكره خواجه محمد بن صديق كججانى ( فارسى )

القصّه صحبت‌ها داشته و بعد وداع نموده به شهر آمدم . باز شبى از شبهاى زمستان متوجّه قريهء كججان شدم ، چون صبح طلوع كرد بدانجا رسيدم و در منزل آن بزرگ دين درآمدم ، احرام نماز صبح بسته بود و مولانا جلال الدّين قفّالى و پسرش مولانا كمال الدّين قفّالى به دو اقتدا كرده بودند ، من نيز اقتدا كردم . خواجه رحمة اللّه عليه در ركعت اوّل بعد از فاتحه ، قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ خواند و در ركعت دوّم ، سورهء اخلاص و چون از نماز و اوراد فارغ شد ، برخاستم و بر او سلام كردم و دست مباركش ببوسيدم ، جواب سلام بگفت و چنان كه مقتضاى مكارم اخلاق او بود ترحيب و پرسش فرمود ، بعد از آن گفت : تو آن فقيهى كه در فصل پائيز پيش ما آمده بودى ؟ و چون مرا در انواع علوم يد بيضا بود و خواجه بر سبيل استخفاف بدين عبارت با من خطاب كرد از اين سخن برنجيدم و نفسم در حركت آمد گفتم : بلى من آن شخصم امّا از آن بار گران كه بر پشت داشتم يك نيمه در تبريز گذاشتم . چون خواجه رحمة اللّه عليه دانست كه من از آن عبارت رنجيدم و اين جواب به تلقين نفس گفتم ، تبسّم فرمود و گفت : آنچه گفتى راست گفتى كه اگر نيمهء آن بار گران بجاى نمىگذاشتى در اين سرما و شب زمستان به ديه ما نمىتوانستى