عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

278

كشف الحقايق ( فارسى )

كه نمىتوان سرسوزنى براى آن ارزش علمى قائل شد بمطلب ديگرى برنخورد . در برخى از مراجع ( و حتى از ناحيه بعضى از مشاهير ) در بسيارى از موضوعات سابق الذكر كار از تحقيق و تتبع علمى گذشته و به طنز و تهكم و « حديث خرافة » رسيده است . طرفه آنكه بعضى از باحثين صرفا براساس « اصل استصحاب » مدعى حيات جناب خضر تا اين زمان هستند و بقاء او را باستناد اصل استصحاب اثبات مىكنند و او را كما كان باقى و برقرار مىشناسند و مادام كه دليلى اصولى بر موت او اقامه نشود مدعاى خود را صحيح و ثابت مىپندارند . صوفيه خضر را به‌نحوى ديگر تشخص مىدهند . بعضى خضر را شخصى نمىشمارند و بلكه به خضر نوعى قائلند و بعضى اين كلمه را اشاره و علم براى هر شخص كاملى مىدانند و يا كلمه خضر را كنايه از ( بسط ) و « الياس » را كنايه از ( قبض ) مىدانند از جمله خود نسفى در زبدة الحقائق مىگويد : « . . . اكنون بدان كه انسان كامل را باضافات و اعتبارات باسامى مختلفه ذكر كرده‌اند و جمله راست است شيخ و پيشوا . . . و جام جهان‌نما . . . و ترياق بزرگ . . . و اكسير اعظم . . . گفته‌اند و عيسى گفته‌اند كه مرده زنده مىكند و خضر گفته‌اند كه آب حيات خورده و سليمان گفته‌اند كه زبان مرغان مىداند . » ( زبدة الحقائق ص 135 ) و در رساله شرح اصطلاحات شاه نعمت الله آمده است كه : « . . . اما بودن خضر كه شخصى است انسانى باقى از زمان موسى ( ع ) تا اين وقت يا روحانييست كه متمثل مىشود به صورت خضر از براى ارشاد مسترشدين هر دو ممكن است ولى نزد عارفان معنى اوست كه بصفتى كه غالب است به روى متمثل مىشود و ديگر مضمحل مىگردد و آن روح است يا روح القدس . . . » ( ص 353 ) . در اين ميان نبايد اين مطلب را ناگفته گذارد كه مدعيان رؤيت خضر و ملاقات با او و يا استماع سخن او و اينكه خضر در مواقع سختى و شدت و سرگردانى و حيرت به فرياد آنها رسيده و ايشان را راهنمائى كرده و از بلا رهانيده و يا بنحو ديگرى از ايشان دستگيرى نموده است يكى و دوتا و ده‌تا و صدتا نيستند و مضاف بر آنكه بسيارى از اين مدعيان از مشايخ طريقت و روايت مىباشند فى المثل يكى از اينان خود در آن شب تيره رمضان سال چهلم هجرت در آن هنگام كه امام حسن ( ع ) پيكر پاك پدر بزرگوارش را بر خاك گور مىنهاد شنيد كه كسى بانگ برآورد كه : . . . رحمك الله يا ابا تراب كنت اول القوم اسلاما . . . الخ و چون سراغ گوينده را كه ناگهان ناپديد شده بود از امام گرفت امام