عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

235

كشف الحقايق ( فارسى )

مقابل « اهل طريقت » و « اهل حقيقت » براى اخس مراتب سلوك به كار مىبرند و اين تقسيم را بر حديثى از پيغمبر ص مبتنى مىسازند كه : « الشريعة اقوالى و الطريقة افعالى و الحقيقة احوالى » . و عبد الرحمن جامى به همين حديث نظر داشته است كه گويد : احكام شريعت همه اقوال منست * اسرار طريقت همه افعال منست بيرون از من حقيقتى ديگر نيست * عالم تفصيل و آدم اجمال منست ( لمعات ص 3 ) و رجوع كنيد به‌آنچه مولانا در مقدمه منثور دفتر پنجم مثنوى بيان فرموده است . ( ص 817 چاپ بروخيم ) صفحهء ( 1 ) - اهل وحدت - گرچه ظاهرا اينجا مراد « نسفى » از اهل وحدت متصوفه بنحو اعم باشد ولى در خلال كتاب مؤلف كرارا اهل وحدت را در مقابل اهل تصوف مىآورد ( از جمله : رجوع فرمايند به ص 138 - 139 - 140 - 164 متن ) و آشكار است كه هرگاه نسفى اهل وحدت را در مقابل اهل تصوف مىآورد مرادش متصوفه‌ايست كه قائل به وحدت وجودند عموما و بالاخص « ابن العربى » و « ابن سبعين » ( كه اخيرا بعضى از اين دسته به متصوفه برهمائى تعبير مىكنند باعتبار آنكه وحدت وجود در اصل پديده و عقيدهء هندى برهمائى است ) و وحدت وجود كه از اصول اوليه تصوف برهمائى و از هم مباحث آنست اجمال آن چنين است كه : ( صدور معلول از علت عبارتست از تنزل علت به مرتبه وجود معلول و تطور وى بطور معلول و از اينجا متفطن شده‌اند به وحدت وجود و به اينكه وجود حقيقت واحده‌ايست سارى در جميع موجودات و ماهيات ممكنات نيست مگر امور اعتباريه و حقايق موجودات همگى مظاهر آن حقيقت واحده‌اند به‌نحوىكه اتحاد و حلول لازم نيايد چه اين هر دو فرع اثنينيت است و لا موجود الا واحد و فهم اين معنى به‌غايت مشكلست : ( لاهيجى در گوهر مراد فصل سوم از باب سوم ) ولى بااين‌همه بسيارى از كلمات ذو النون مصرى ( 246 ه ) و بايزيد بسطامى ( 261 ه ) و حسين بن منصور حلاج ( 309 ه ) اعتقاد صريح ايشان را به اتحاد و حلول مىرساند هرچند كه ديگر صوفيان به چنان كلماتى عنوان فريبنده « شطحيات » را داده و براى تأويل و توجيه آن تكلفها برده و رنجها بر خود هموار ساخته‌اند ولى بااين‌همه باز اولين مطلبى كه از اقوال بعضى از بزرگان صوفيه بذهن افراد خالى الذهن متبادر مىشود همين مسئله « وحدت وجود » است . عبارات و كلماتى از قبيل : انا الحق - سبحانى ما أعظم شأنى - و