عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

166

كشف الحقايق ( فارسى )

ميان آنكه همگى دل‌دوست باشد و ميان آنكه همگى دل ذكر دوست باشد بلكه كمال آنست كه ذكر و آگاهى از دل بشويد و مذكور ماند و بس اينست معنى : « لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل » از جهت آنكه ذكر بپارسى بود يا عربى و اين هر دو از حديث خالى نبود بلكه عين حديث بود و اصل آنست كه دل از حديث عربى و پارسى و هرچه كه هست خالى شود و همه دوست گردد و هيچ چيز ديگر در وى نگنجد و نماند و اين نتيجه محبت مفرط است كه آن را عشق گويند و عاشق كه همگى دل با معشوق دارد باشد كه از مشغولى كه بمعشوق داشته باشد نام معشوق را فراموش كند و هر كسى اين طبقه را فهم نتواند كرد مگر وقتى كه اين حال بر وى گذشته باشد در عشق مجازى و اين شرحى و بسطى دارد اما اين مختصر متحمل آن نيست . بدانكه اهل تصوف غالب حال در اين مقام و در اين حال باشند كه مذكور بر دل ايشان مستولى باشد چنان كه ايشان را از هيچ چيز و هيچ كس بجز حقتعالى خبر نباشد و بعضى را اين حال چنان به قوت باشد كه گاهگاه حواس ظاهر ايشان از عمل معزول شود و حواس باطن ايشان به حق مشغول باشد و بعضى را يك ساعت و بعضى را دو ساعت و بعضى را يك روز و بعضى را دو روز و سه روز تا بده روز كشد كه اين حال بدارد و خبر از خداى در اين مقام است . و نقل مىكنند كه روزى عزيزى از راه نردبان بالا مىرفت تا تجديد وضو كند و خادم ابريق گرفته بود و از قفاى او مىرفت آن عزيز را در ميان نردبان اين حال پيدا آمد و چهل روز در آن حال در ميان نردبان ماند و خادم بر موافقت او ايستاده بود و ابريق آب در دست چون شيخ از آن حال بازآمد و بر بالا رفت و خادم از عقب او رفت و شيخ ابريق بگرفت و وضو كرد خادم گفت چهل روز است كه نماز نكرده‌ايم شيخ فرمود چون ترا از چهل روز خبر نيست ( كذا - شايد : هست ؟ ) نماز مىبايست گزاردن چون نگزاردى برو و نماز چهل روزه قضا كن . فصل چون اين مقدمات معلوم كردى اكنون بدانكه سالك به اين مقام رسد كه