عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

143

كشف الحقايق ( فارسى )

اى درويش آتش عشقست كه سالك را از تفرقه تلوين بيرون مىآورد و بجمعيت تمكين مىرساند و از كثرت و شرك خلاص مىدهد و بتوحيد و وحدت آراسته مىگرداند كه نور هستىبخش است و نار هستىسوز و تا هستى تو باشد دو وجود باشد هستى تو و هستى خداى هستى خداى شرك برنمىدارد و شريك ندارد و چون به آتش عشق هستى تو بسوزد و تمام نيست شود آنگاه يك وجود ماند و آن وجود خداى تعالى باشد . اى درويش مراد از عشق نه‌آنست كه اهل صورت و خيال مىگويند كه آن را وسواس گويند چون آن وسواس در سالك افتد عقل سالك رو به هزيمت كند و با عقل جمع نيايد . مراد ما از عشق آتشى است كه جز در روغن عقل نگيرد و چون در عقل سالك افتد جمله قبله‌ها و رنگهاى او را بسوزاند و سالك را يكرنگ و يك قبله گرداند از جهت آنكه چون هستى سالك را تمام بسوزاند رنگ و قبله كجا ماند اينجا سرحد مقام وحدتست . اى درويش وقت سعى و كوشش گذشت و وقت كشش و بخشش آمد شب رياضت و مجاهده تمام شد روز مشاهده و معاينه طلوع كرد طلب خداى برخاست و خداى ظاهر شد موسم جولان عقل گذشت و وقت جلوه عشق رسيد اين مقام آن مقامست كه جبرئيل مىگفت : « لو دنوت انملة لاحترقت » جبرئيل فكر دلاله بود چون جمال معشوق ظاهر شد و نقاب از روى برداشت دلاله كجا درگنجد و علامت آنكه سالك از ظلمت كفر و كثرت شرك خلاص يافت و بنور توحيد و وحدت آراسته شد و بمقام تمكين رسيد آنست كه يك وجود ببيند كه در آن يك وجود مشرق و مغرب و جنوب و شمال و فوق و تحت يكسان باشد يعنى مشرق مغرب باشد و مغرب مشرق بود و فوق تحت باشد و تحت فوق و اول آخر و آخر اول و ظاهر باطن و باطن ظاهر باشد و آن وجود را فوق نباشد و تحت هم نباشد و اول نباشد و آخر هم نباشد و ظاهر نباشد و باطن هم نباشد از جهت آنكه فوق وى باشد و تحت هم وى باشد و ظاهر وى و باطن هم وى باشد از جهت آنكه همه وى باشند و به غير وى چيزى ديگر نباشد وجودى باشد نامحدود و نامتناهى .