عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
48
زبدة الحقايق ( فارسى )
تو « اول و آخر » خود را بدان . و ظاهر و باطن خود را بشناس . تا اول و آخر عالم كبير [ را بدانى ] . و ظاهر و باطن عالم كبير را « بدانى » و بشناسى . [ و جز اين طريق ، طريقى ديگر نيست ] . اى درويش ! هركه مىخواهد كه چيزها را چنان كه [ چيزها ] هست « 1 » بداند « و بشناسد » ، بايد كه خود را چنان كه هست بداند « و بشناسد » . فصل بدان ، كه اول عالم كبير ، يك جوهر است ، چنان كه اول عالم صغير يك جوهر است . و آن جوهر كه اول عالم كبير است ، تخم عالم كبير است . چنان كه آن جوهر كه اول عالم صغير است ، تخم عالم صغير است . و هر چيز كه در اين « هر » دو عالم پيدا آمد و مىآيد ، به يقين بدان « 2 » كه آن چيز در تخم ايشان بوده « است » . چون اين مقدمات معلوم كردى ، اكنون بدان ، كه جوهر اول عالم صغير ، نطفه است . و هر چيز « 3 » « كه » در عالم صغير موجود شد ، در نطفهء وى موجود بود . و محال است چيزى كه « 4 » در نطفهء عالم صغير موجود نبود ، « 5 » [ در عالم صغير ] موجود شود . چون جوهر اول عالم صغير « را » بدانستى ، اكنون بدانكه در جوهر « اول » عالم كبير اختلاف « 6 » كردهاند . اما اگر تحرير مبحث كنند ، و به انصاف در اين بحر غوص كنند ، به يقين خلاف برخيزد . بعضى مىگويند : كه جوهر اول ، كه تخم عالم كبير است ، روح اول است . و هر چيز كه در عالم بوده و هست و خواهد بود ، جمله در آن روح [ اول ] موجود بود « 7 » و اين طايفه اهل شريعتند . بعضى مىگويند : [ كه ] جوهر اول [ كه تخم ] عالم كبير [ است ] ، عقل اول است . و هر چيز كه در عالم بوده و هست و خواهد بود ، « 8 » جمله در آن عقل اول موجود بود . « 9 » و اين [ طايفه ] اهل حكمتند .
--> ( 1 ) . است . ( 2 ) . ميدان . ( 3 ) . هرچه . ( 4 ) . كه هرچه . ( 5 ) . نبوده باشد . ( 6 ) . خلاف . ( 7 ) . بودند . ( 8 ) . باشد . ( 9 ) . بودند .