عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
16
زبدة الحقايق ( فارسى )
در اين حيص و بيص دو چيز دنياى سكوت و يكنواختى ذهن مرا آشفته كرد ، يكى كتاب تاريخ ادبيات دكتر شفق بود ، آنجا كه از شعرايى چون عطار ، سنايى ، مولوى و حافظ سخن مىگفت كه حرف و سخن ديگرى داشتند و با ديگران متفاوت . مدح شاهان نمىگفتند و چون فرخى و عنصرى و انورى و عمعق و غيره نبودند . ذهن جوينده ، آنان را جهت شناخت بيشتر برگزيد و بدينطريق با تصوف آشنا شدم و دنبال كردم از طريق كتاب . كتابهاى مخالف و موافق . از تحفة الاخيار محمد طاهر قمى خواندم كه صوفيان ملعونند و از كسروى آموختم كه تصوف دكانى است بافندگى از ترهات و دام تزويرى است براى خلايق . از صوفيان شنيدم كه حقند و محق و فرقه ناجيه در حديث نبوى آنهايند و الباقى فى النار . دوم واعظى بود ، در مسجدى كه من نماز در آنجا به جماعت مىگزاردم . وى وعظ مىكرد . هنوز هم نمىدانم كه آيا جذبه امام جماعت آن مسجد در انتخاب من بيشتر سهم داشته يا وعظ آن واعظ . سخن او بيشتر در رد و ابطال فرقه « ضاله و مضله » بهائيت بود و داستانها داشت از تردامنىهاى زنان و مردان آن فرقه به هنگامى كه واعظ ما جوان بوده است و آنان قصد تبليغ و فريب او را داشتهاند . و استوارى و استحكام اخلاقى واعظ كه با وجود جوانى مانع از ره بدر شدن او مىشده . اين هم يك مورد شد كه در صدد برآمدم اين بهائم بهائيت را بهتر بشناسم . كتاب موافق از آنان نداشتم و چند كتاب رديه بر آنان را خواندم كه بهترينش كشف الحيل آيتى بود و پيام پدر صبحى . كه اين حضرات هر دو ، سالها قلمزن و بيانگر عقايد و آراء آن فرقه بودهاند . آرى ، اينها مىشود اشتغالات فكرى جوانى كه مىخواهد در زمانه اختناق اقوال را بشنود و بهترين را برگزيند . تصميم گرفتيم - با دوستى چون خود - به مانند ماهى كوچك آن قصه سر از محيط تنگ خود به درآريم و در تكاپوى شناخت جديد برآييم . حركت كرديم . از شهرمان به پايتخت ، جايى كه همه رقم آدم در آن توان ديد ، صالح و طالح ، مؤمن و ملحد . پس صوفيان و بهائيان را نيز در آنجا توان يافت . باره توشهاى قليل از وجوه كاغذين خرد و علمى بسيار بسيار خردتر ، اما با سرى پرشور و گامهاى خستگىناپذير و در تابستانى كه مدارس تعطيل است ، به راه افتاديم . اينك پايتخت بر جوانان بىتجربه و دنيا نديده و بىعلم و معرفت اما شيداى شناخت ، دروازه گشوده . ابتدا بهاييان را بجوييم و ببينيم كه آنها كىاند و چه مىگويند . اما كجا ؟ حكايت ملا يادمان آمد در قصه تعقيب دزد كه به گورستان بنشست به اين استدلال كه هركجا گريزد