جلال الدين الرومي
73
فيه ما فيه ( فارسى )
مىبينيم معين كه صد هزار صورت بىحد و سپاهى بىپايان صحرا در صحرا اسير « 1 » شخصىاند و آن شخص اسير انديشهاى حقير . پس اين همه « 2 » اسير يك انديشه باشند تا انديشههاى عظيم بىپايان خطير قدسى علوى چون باشند . پس دانستيم كه كار انديشهها دارند ، صور همه تابعند و آلتاند و بىانديشه معطّلند و جمادند . پس آنك صورت بيند او نيز جماد باشد و در معنى راه ندارد و طفلست و نابالغ ، اگرچه به صورت پيرست و صدساله « 3 » . رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر « 4 » 137 . يعنى در جنگ صورتها بوديم و به خصمان صورتى مصاف مىزديم اين ساعت به لشكرهاى انديشهها مصاف مىزنيم تا انديشههاى نيك انديشههاى بد را بشكند « 5 » و از ولايت تن بيرون كند پس اكبر « 6 » اين جهاد باشد و اين مصاف پس كار فكرتها « 7 » دارند كه بىواسطهء تن در كارند همچنانكه عقل فعّال بىآلت چرخ را مىگرداند آخر مىگويد 138 كه به آلت محتاج نيست . شعر « 8 » تو جوهرى و هر دو جهان مر ترا عرض * جوهر كه از عرض طلبند « 9 » 139 هست ناپسند آن كس كه علم جويد از دل برو گرى * وان كس كه عقل جويد از جان برو بخند « 10 » چون عرض است بر عرض نبايد ماندن زيرا اين جوهر چون نالهء مشك است و اين عالم و خوشىها همچون بوى مشك . اين بوى مشك نماند زيرا عرض است هرك ازين « 11 » بوى مشك را طلبيد « 12 » نه بوى را و بر بوى قانع نشد نيك است امّا هرك بر بوى مشك قرار گرفت آن بد است زيرا دست به چيزى زده است كه آن در دست او نماند زيرا بوى صفت مشك است چندانكه مشك را روى درين عالم است به وى مىرسد چون در حجاب رود و روى در عالم ديگر آرد آنها كه به بوى زنده بودند بميرند زيرا بوى « 13 » ملازم مشك بود آنجا رفت كه مشك جلوه مىكند پس نيكبخت آن است كه از بوى بر
--> ( 1 ) . اصل : صحرا در صحراست ( 2 ) . ح : پس آن همه ( 3 ) . ح : ساله است ( 4 ) . اصل : جهاد الاكبر و آن غلط است ( 5 ) . ح : بشكنند ( 6 ) . اصل : پس اگر ( 7 ) . ح : اكنون كار فكرها ( 8 ) . ح : ( شعر ) ندارد ( 9 ) . متن ح : طلبى - حاشيه : طلبند ( 10 ) . ح : اين بيت را ندارد ( 11 ) . ح : از آن ( 12 ) . ح : طلبد ( 13 ) . ح : كه بوى